هدایت شده از ازآنشبیکهبرنگشتی؛
«مرا ببوس، برای آخرین باری که اولین شود. برای آرزویی که همچون آوارِ خاطرهای تکرارنشدنی، هرشب را در آغوش خستهام بخفتد.»
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
من برات از خیانت دستکشها میگم، تو برام از سوز سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو از چسبناکیش میگی. من برات فال میگیرم از قهوهی چشمهام، تو میگی قهوه فقط مالِ شبهای پر کاره. من برات ستارهها رو میکشم، تو میگی این یه ضربدرِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.