آفتاب، آخرین نفسهای روز عاشورا را بر ریگزار کربلا میپاشید. دشت، بوی خون میداد؛ بوی وفاداری، بوی ایثار، بوی مردانی که یکبهیک بر خاک افتاده بودند و اکنون تنها پرچمدار کاروان عشق باقی مانده بود.
حسین علیهالسلام در میان آن همه پیکر پارهپاره ایستاده بود.
نگاهش بر میدان میلغزید؛ بر قامت شکستهٔ عباس، بر جوان رعنایش علیاکبر، بر قاسم، بر عون و محمد، بر حبیب، بر مسلم بن عوسجه، بر زهیر و بر همهٔ آنان که عهد خویش را با خون امضا کرده بودند.
سکوتی سنگین بر کربلا افتاده بود.
تنها صدای وزش باد میان نیزهها میپیچید.
در آن هنگام، آخرین بازماندهٔ پنجتن آل عبا قامت افراشت. نگاهی به آسمان کرد. گویی زمین دیگر برایش تنگ شده بود و افقهای دور، او را فرا میخواندند.
آنگاه صدایش برخاست.
صدایی که نه فقط در دشت نینوا، که در همهٔ قرنها طنین انداخت:
«هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللّه؟»
آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟
آیا فریادرسی هست که برای خدا به فریاد ما برسد؟
صدا از خیمهها گذشت.
به گوش زنان رسید.
به گوش کودکان رسید.
به گوش سکینه رسید.
به گوش زینب رسید.
ناگهان خیمهها به گریه افتادند.
شیون از حرم برخاست.
کودکان هراسان بیرون دویدند.
دختران دامن پدر را جستند.
و زینب فهمید.
خوب فهمید.
این دیگر دعوت به یاری نبود.
این ندا، وداع بود.
حسین آرام به سوی خیمهها بازگشت.
گویی میخواست آخرین نگاه را به تمام دارایی خویش بیفکند.
آخرین نگاه به چهرههایی که ساعاتی دیگر میان آتش و تازیانه و اسارت رها خواهند شد.
زنان گرد او حلقه زدند.
صدای گریه بالا گرفت.
هر کس چیزی میگفت.
هر کس تمنای ماندن داشت.
اما تقدیر، راه دیگری نوشته بود.
امام وارد خیمه شد.
چشمانش به پیراهنی افتاد که مادرش فاطمه زهرا سلاماللهعلیها برای چنین روزی به یادگار نهاده بود؛ پیراهنی که بوی خانهٔ وحی میداد.
آن را بر تن کرد.
گویی آخرین یادگار مادر را با خود به میدان میبرد.
در آن لحظه، خاطرات سالهای دور از برابر دیدگانش گذشت.
مدینه...
آغوش پیامبر...
دستان علی...
چشمان فاطمه...
و آن وصیتهای پر از اندوه.
گویی صدای مادر هنوز در گوش جانش طنین داشت.
صدایی که از پشت سالها میآمد.
صدایی آمیخته به اشک.
صدایی که فرزندانش را به خدا میسپرد.
امام از خیمه بیرون آمد.
سکینه خود را به او رساند.
دختر، دامان پدر را گرفته بود.
اشک امانش نمیداد.
امام او را در آغوش گرفت.
بوسید.
اشکهایش را پاک کرد.
به صبر سفارش نمود.
اما کدام صبر؟
کدام دل میتوانست رفتن حسین را تحمل کند؟
سپس زینب نزدیک آمد.
خواهر و برادر روبهروی یکدیگر ایستادند.
سالها رنج را با هم دیده بودند.
از خانهٔ علی تا کوچههای مدینه.
از شهادت مادر تا محراب خونین پدر.
از تابوت تیرخوردهٔ حسن تا این دشت آتشگرفته.
اکنون لحظهٔ جدایی رسیده بود.
زینب راه را بست.
اشک از گونههایش فرو میریخت.
حسین او را در آغوش گرفت.
مدتی طولانی هیچ نگفتند.
گویی کلمات از بیان اندوه عاجز بودند.
تنها نگاه بود.
تنها اشک بود.
تنها دلهایی بود که میشکست.
در همان هنگام، نقل کردهاند که عالم غیب نیز در التهاب بود.
فرشتگان اجازهٔ یاری میخواستند.
گروهی از ملائک آمادهٔ نزول بودند.
و در برخی روایتهای مشهورِ مقتلخوانان آمده است که زعفر، بزرگ جنیان مؤمن، با گروهی از پیروانش حاضر شد.
عرض کرد:
«ای فرزند رسول خدا! این دشت، آکنده از سپاه من است. فرمان بده تا دشمنانت را نابود کنیم.»
اما حسین علیهالسلام سر بلند کرد.
نگاهی آرام داشت.
نگاهی که بوی سفر میداد.
فرمود:
«آنان شما را نمیبینند و شما آنان را میبینید. این نبرد، نبرد امتحان است.»
زعفر گفت:
«پس خود را به صورت انسان درمیآوریم و در رکاب تو میجنگیم.»
و باز پاسخ آمد:
«دیگر هنگام ماندن نیست. دنیا برای من به پایان رسیده است. موعد دیدار فرا رسیده است. زمان آن است که به سوی پروردگار خویش بازگردم.»
آسمان گویی به گریه افتاده بود.
باد میوزید.
ریگهای داغ میلرزیدند.
و حسین، آرامآرام از خیمهها فاصله میگرفت.
هر قدمی که برمیداشت، دلها را با خود میبرد.
هر گامی که از خیمه دور میشد، شیون حرم بلندتر میشد.
و کربلا آماده میشد تا بزرگترین مصیبت تاریخ را در آغوش بگیرد...
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
آفتاب، آخرین نفسهای روز عاشورا را بر ریگزار کربلا میپاشید. دشت، بوی خون میداد؛ بوی وفاداری، بوی ا
حسین علیهالسلام از خیمهها دور شد.
باد، گوشههای عبا را بر شانههایش میجنباند و آفتاب، آخرین شعاعهای خود را بر قامت فرزند فاطمه میریخت. گویی زمین و آسمان هر دو ایستاده بودند تا آخرین لحظات حضور او را نظاره کنند.
امام اسب را به سوی میدان راند.
لشکر کوفه پیش رویش موج میزد؛ هزاران شمشیر، هزاران نیزه، هزاران تیر.
اما در برابر آنان، مردی ایستاده بود که همهٔ عظمت ایمان در وجودش جمع شده بود.
پیش رفت و خطبه خواند.
صدایش در سراسر میدان پیچید.
خود را معرفی کرد.
نسب خویش را یادآور شد.
فرمود:
«ای مردم! بنگرید من که هستم. آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟ آیا این سخن رسول خدا را نشنیدهاید که حسن و حسین سرور جوانان بهشتاند؟»
لحظهای سکوت بر سپاه افتاد.
بسیاری سرها را پایین انداختند.
اما دنیا چشمهایشان را کور کرده بود.
امام فرمود:
«اگر در سخن من تردید دارید، از بازماندگان صحابه بپرسید.»
هیچ پاسخی نیامد.
تنها سکوت بود.
سکوتی سنگینتر از کوه.
سپس فرمود:
«اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید، دستکم در دنیای خود آزاده باشید.»
اما دلهایی که سالها با زر و زور و فریب سنگ شده بودند، دیگر صدای حق را نمیشنیدند.
عمر بن سعد فرمان حمله داد.
تیرها باریدن گرفت.
آسمان کربلا سیاه شد.
امام به قلب سپاه زد.
شمشیر در دستانش چون برق میدرخشید.
هر سو میرفت، صفوف دشمن شکافته میشد.
مردان بسیاری پیش آمدند و بر خاک افتادند.
هیبت فرزند علی هنوز در میدان زنده بود.
اما تشنگی، زخمها و خستگی جسم، هر لحظه بر او سنگینتر میشد.
امام راهی فرات شد.
شاید جرعهای آب برای کودکان ببرد.
اما سپاه راه را بست.
تیرها از هر سو فرود آمدند.
او را از آب دور کردند.
باز به میدان بازگشت.
بدنش پوشیده از جراحت شده بود.
خون از زخمها جاری بود.
اما هنوز قامتش خم نشده بود.
نداهایی از عالم ملکوت برخاست.
فرشتگان بیقرار بودند.
گویا آسمان انتظار لحظهای عظیم را میکشید.
ندایی از عرش برخاست:
«ای حسین، زمان دیدار فرا رسیده است. به سوی پروردگارت بازگرد.»
و حسین، با لبخندی آمیخته به اندوه، سر به سوی آسمان بلند کرد.
گویا خانه را میدید.
خانهای که سالها از آن دور مانده بود.
اما هنوز کار تمام نشده بود.
تیرها همچنان میآمدند.
نیزهها همچنان فرود میآمدند.
تا آنکه ضربتها پیاپی بر بدنش نشست.
خون فراوان از بدن مبارکش جاری شد.
ضعف بر پیکر انسانیاش غلبه کرد.به سختی تعادلش را حفظ کرده بود.
و ناگهان نا نجیبی او را هل داد.
خورشید کربلا از زین فرود آمد.
امام بر خاک گودال افتاد.
زمین لرزید.
گویی عالم یکباره خاموش شد.
غبار برخاست.
سپاه دشمن حلقه زد.
اما هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
هیبت نورانی حسین حتی بر خاک نیز آنان را میترساند.
لحظاتی گذشت.
شمر فریاد میزد.
دیگران را به کشتن حسین تحریک میکرد.
اما هر کس نزدیک میشد، عقب مینشست.
ترس سراپای آنان را گرفته بود.
در خیمهها غوغایی برپا شده بود.
زنان ناله میزدند.
کودکان اشک میریختند.
و ناگهان صدایی برخاست.
صدایی که هنوز در گوش تاریخ مانده است:
«وا اخاه... وا حسیناه...»
زینب بود.
خواهر، برادر را صدا میزد.
دلش تاب نیاورد.
از خیمه بیرون دوید.
خود را به نزدیکی قتلگاه رساند.
نگاهش بر پیکر افتادهٔ برادر افتاد.
آسمان در نگاهش فرو ریخت.
رو به سپاه کرد.
فریاد زد.
آنان را سرزنش کرد. از انها خواهش کرد که او را به جای حسین بکشند.
اما دلهای سنگشده پاسخی نداشتند.شاید تنها پاسخشان به عقیله بتی هاشم، دخت علی و فاطمه، سیلی و لگد بود.
در آن سوی میدان، عمر بن سعد نظاره میکرد.
شمر پیش آمد.
لشکریان حلقه را تنگتر کردند.
و بزرگترین مصیبت تاریخ به لحظهٔ وقوع نزدیک شد...
در خیمهها، کودکان هنوز امید داشتند.
شاید عمو بازگردد.
شاید پدر بازگردد.
شاید علم دوباره برافراشته شود.
اما کربلا میدانست که دیگر بازگشتی در کار نیست.
خورشید در آستانهٔ غروب بود.
و جهان در آستانهٔ تاریکترین لحظهٔ خویش.
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
حسین علیهالسلام از خیمهها دور شد. باد، گوشههای عبا را بر شانههایش میجنباند و آفتاب، آخرین شعاع
حسین علیهالسلام بر خاک کربلا افتاده بود.
غبار آرامآرام بر دشت مینشست.
آن هیاهوی چند ساعته، آن فریادها، آن تاختوتازها، ناگهان رنگ سکوت گرفته بود. گویی خودِ زمان ایستاده بود و جرئت نداشت قدمی دیگر بردارد.
سپاه گرداگرد او حلقه زده بود.
اما هیچکس پیش نمیآمد.
همان مردانی که از دور، هزاران تیر و نیزه روانه کرده بودند، اکنون در برابر پیکر فرزند رسول خدا ایستاده بودند و نگاهشان را میدزدیدند.
بلاخره،شمر، جلو آمد. آن نا نجیب لگدی به پسر امام حسین زد و بر سینه اش نشست.سینه ای که استخوان هایش شکسته بود.
و گویی صدای مادرش فاطمه سلاماللهعلیها از عالم بالا میآمد:
«بُنَیَّ... بُنَیَّ...»
ای پسرم...
شمر صیدش را قربانی کرد. اما نه رو به قبله، نه با اوردن نام خدا... مگر خود را مسلمان نمیخواند؟
و آن لحظه که روحِ حسین از قفسِ خاک پر کشید، گویی زمان برای تپشی کوتاه از حرکت ایستاد. آسمان، رنگ غروب گرفت؛ نه غروبِ یک روز، که غروبِ عصری از نور. ناله و فریادِ ملکوتیان برخاست و فرشتگان بر مصیبتِ فرزند رسول خدا گریستند.باران خون شروع به باریدن گرفت و خورشید دیگر گرمای همیشگی نداشت . باد، اندوهی ناشناخته را بر ریگزار کربلا میپاشید. زمین، پیکر حسین را در آغوش داشت و آسمان، نام او را زمزمه میکرد. گویی همهٔ هستی فهمیده بود که در آن عصرِ خونین، تنها یک انسان به شهادت نرسیده است؛ بلکه قلبِ عدالت و آزادگی، زخمی شده است.
خورشید رو به غروب میرفت و نور سرخش بر ریگزار میپاشید؛ گویی تمام افق، جامهٔ عزا پوشیده بود.
در خیمهها، زینب سلاماللهعلیها بیقرار بود.
دلش گواهی میداد که لحظهٔ جدایی فرارسیده است.
گاه به قتلگاه مینگریست و گاه به کودکان هراسانی که گرد او جمع شده بودند.
ناگهان فریادی جانسوز از سینهاش برخاست:
«وا اخاه... وا حسیناه...»
صدایی که از دل یک خواهر میآمد.
صدایی که قرنهاست هنوز در گوش تاریخ مانده است.
گروهی از سپاه برای انجام فرمان عمر بن سعد به سوی پیکر شهیدان رفتند.
آنان میخواستند نشانی از احترام باقی نگذارند.
میخواستند حتی پس از شهادت نیز کینهٔ خود را آشکار کنند.
فرمان داده شد اسبها را آماده کنند و نعل های تازه به سم انها بزنند.
اسبهایی که برای این کار مهیا شده بودند، در میان هیاهوی لشکر گرد آورده شدند.
اما آنان نمیدانستند که با پیکری روبهرو هستند که صاحبش تا ابد در دل آزادگان جهان زنده خواهد ماند.
خورشید غروب کرد.
کربلا در تاریکی فرو رفت.
و آنگاه نوبت خیمهها رسید.
سپاهیان به سوی حرم هجوم بردند.
دود از گوشههای خیمه برخاست.
شعلهها کمکم بالا گرفت.
پارچههای خیمه در آتش پیچید.
زنان و کودکان با اضطراب از این سو به آن سو میدویدند.
کودکی دست خواهرش را گرفته بود.
دختری عمهاش را صدا میزد.
یکی پدرش را میخواست.
دیگری عباس را.
اما پاسخ، تنها صدای شعلهها بود.
زینب میان آن آتش و آشوب میدوید.
گاهی کودکی را در آغوش میگرفت.
گاهی دیگری را از میان دود بیرون میآورد.
و در همان حال، نگاهش هر لحظه به سوی قتلگاه کشیده میشد.
به جایی که برادرش آرام گرفته بود.
شبی آغاز شد که هیچ شب دیگری شبیه آن نبود.
نه خیمهای باقی مانده بود.
نه چراغی.
نه سقفی.
تنها آسمان بود.
و ستارگانی که بر مصیبت اهلبیت مینگریستند.
کودکان خسته، کنار هم نشستند.
برخی اشک میریختند.
برخی از شدت اندوه خاموش شده بودند.
و زینب...
زینب دیگر تنها یک خواهر داغدار نبود.
از همان شب، رسالت بزرگی بر دوش او قرار گرفت.
حسین در عصر عاشورا به ظاهر از میان مردم رفت؛
اما زینب باید کاری میکرد که نام او هرگز از میان تاریخ نرود.
شعلههای خیمهها خاموش شدند.
اما آتشی دیگر روشن شد.
آتشی که نه باد خاموشش کرد و نه زمان.
آتشی که در دل تاریخ ماند.
و از آن شب تا امروز، هر سال با رسیدن محرم، دوباره زبانه میکشد و یادآوری میکند که گاهی یک نفر بر خاک میافتد...
اما حقیقتی که برای آن ایستاده است، تا ابد برپا میماند.