eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
48 دنبال‌کننده
86 عکس
101 ویدیو
1 فایل
اسم کانال از جمله ویوا لا ویدا الهام گرفته شده✨ زندگی یک ENFP،کتابخون، مودی🌚 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
میخوام زیارت عاشورا بخونمم
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
حسین علیه‌السلام از خیمه‌ها دور شد. باد، گوشه‌های عبا را بر شانه‌هایش می‌جنباند و آفتاب، آخرین شعاع‌
حسین علیه‌السلام بر خاک کربلا افتاده بود. غبار آرام‌آرام بر دشت می‌نشست. آن هیاهوی چند ساعته، آن فریادها، آن تاخت‌وتازها، ناگهان رنگ سکوت گرفته بود. گویی خودِ زمان ایستاده بود و جرئت نداشت قدمی دیگر بردارد. سپاه گرداگرد او حلقه زده بود. اما هیچ‌کس پیش نمی‌آمد. همان مردانی که از دور، هزاران تیر و نیزه روانه کرده بودند، اکنون در برابر پیکر فرزند رسول خدا ایستاده بودند و نگاهشان را می‌دزدیدند. بلاخره،شمر، جلو آمد. آن نا نجیب لگدی به پسر امام حسین زد و بر سینه اش نشست.سینه ای که استخوان هایش شکسته بود. و گویی صدای مادرش فاطمه سلام‌الله‌علیها از عالم بالا می‌آمد: «بُنَیَّ... بُنَیَّ...» ای پسرم... شمر صیدش را قربانی کرد. اما نه رو به قبله، نه با اوردن نام خدا... مگر خود را مسلمان نمیخواند؟ و آن لحظه که روحِ حسین از قفسِ خاک پر کشید، گویی زمان برای تپشی کوتاه از حرکت ایستاد. آسمان، رنگ غروب گرفت؛ نه غروبِ یک روز، که غروبِ عصری از نور. ناله و فریادِ ملکوتیان برخاست و فرشتگان بر مصیبتِ فرزند رسول خدا گریستند.باران خون شروع به باریدن گرفت و خورشید دیگر گرمای همیشگی نداشت . باد، اندوهی ناشناخته را بر ریگزار کربلا می‌پاشید. زمین، پیکر حسین را در آغوش داشت و آسمان، نام او را زمزمه می‌کرد. گویی همهٔ هستی فهمیده بود که در آن عصرِ خونین، تنها یک انسان به شهادت نرسیده است؛ بلکه قلبِ عدالت و آزادگی، زخمی شده است. خورشید رو به غروب می‌رفت و نور سرخش بر ریگزار می‌پاشید؛ گویی تمام افق، جامهٔ عزا پوشیده بود. در خیمه‌ها، زینب سلام‌الله‌علیها بی‌قرار بود. دلش گواهی می‌داد که لحظهٔ جدایی فرارسیده است. گاه به قتلگاه می‌نگریست و گاه به کودکان هراسانی که گرد او جمع شده بودند. ناگهان فریادی جانسوز از سینه‌اش برخاست: «وا اخاه... وا حسیناه...» صدایی که از دل یک خواهر می‌آمد. صدایی که قرن‌هاست هنوز در گوش تاریخ مانده است. گروهی از سپاه برای انجام فرمان عمر بن سعد به سوی پیکر شهیدان رفتند. آنان می‌خواستند نشانی از احترام باقی نگذارند. می‌خواستند حتی پس از شهادت نیز کینهٔ خود را آشکار کنند. فرمان داده شد اسب‌ها را آماده کنند و نعل های تازه به سم انها بزنند. اسب‌هایی که برای این کار مهیا شده بودند، در میان هیاهوی لشکر گرد آورده شدند. اما آنان نمی‌دانستند که با پیکری روبه‌رو هستند که صاحبش تا ابد در دل آزادگان جهان زنده خواهد ماند. خورشید غروب کرد. کربلا در تاریکی فرو رفت. و آن‌گاه نوبت خیمه‌ها رسید. سپاهیان به سوی حرم هجوم بردند. دود از گوشه‌های خیمه برخاست. شعله‌ها کم‌کم بالا گرفت. پارچه‌های خیمه در آتش پیچید. زنان و کودکان با اضطراب از این سو به آن سو می‌دویدند. کودکی دست خواهرش را گرفته بود. دختری عمه‌اش را صدا می‌زد. یکی پدرش را می‌خواست. دیگری عباس را. اما پاسخ، تنها صدای شعله‌ها بود. زینب میان آن آتش و آشوب می‌دوید. گاهی کودکی را در آغوش می‌گرفت. گاهی دیگری را از میان دود بیرون می‌آورد. و در همان حال، نگاهش هر لحظه به سوی قتلگاه کشیده می‌شد. به جایی که برادرش آرام گرفته بود. شبی آغاز شد که هیچ شب دیگری شبیه آن نبود. نه خیمه‌ای باقی مانده بود. نه چراغی. نه سقفی. تنها آسمان بود. و ستارگانی که بر مصیبت اهل‌بیت می‌نگریستند. کودکان خسته، کنار هم نشستند. برخی اشک می‌ریختند. برخی از شدت اندوه خاموش شده بودند. و زینب... زینب دیگر تنها یک خواهر داغدار نبود. از همان شب، رسالت بزرگی بر دوش او قرار گرفت. حسین در عصر عاشورا به ظاهر از میان مردم رفت؛ اما زینب باید کاری می‌کرد که نام او هرگز از میان تاریخ نرود. شعله‌های خیمه‌ها خاموش شدند. اما آتشی دیگر روشن شد. آتشی که نه باد خاموشش کرد و نه زمان. آتشی که در دل تاریخ ماند. و از آن شب تا امروز، هر سال با رسیدن محرم، دوباره زبانه می‌کشد و یادآوری می‌کند که گاهی یک نفر بر خاک می‌افتد... اما حقیقتی که برای آن ایستاده است، تا ابد برپا می‌ماند.
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
سپردی ام به که رفتی؟ به دلقکان و کنیزان مرا سپردی... :) 💔
طفلان میان خیمه گاه، زینب کنار قتلگاه، آتش فروزان است... شام غریبان است...
ای پسر امام مظلوم... خون مظلوم تو را میخواند! به سر روی نیزه ها بیا... به تن زیر دست و پا بیا... به شهیدان کربلا بیا... آقا بیا...