میهمان ناخوانده ی من.
همیشه در آغوشم است ، سنگینی عضلات سنگی و آزرده سازش را هر دم بر شانه هایم حس میکنم،گاهی به کاسه ی دیدگانم دست میکشد و لانه میکند و به زورِ بازویش قطرات بلوری شکلِ شورِ خفته در دیدگانم را به تپه ی گونه ام ، هُل میدهد ، بعضی از اوقات نیز با یک تبر نامرئی اما با دردی حقیقی ساقِ پایم را به سلاخی میگیرد، جنون وار ترین گامِ او ، مغموم ساختنِ احساساتِ در جریان در جمجمه ی سر است ، به قدری دستان سیاه و آغشته به رنگِ سیه شبانگاهی ش را به احساسات میپیچاند که همگی دلمرده و کلاغ فام میشوند.
تا که قدم بر کشتزارِ گل های امید میگذراد ، تمام غنچه های ریز و خندانِ آرزو را به جامِ مرگ مینوشاند .
به راستی که زندگی با چنین زاده شده ای، از جهنم هایی که آزادگان بر زبان جاری میسازند ؛ چندین مرتبه دلخراش تر است.
نامش چیست؟نمیدانم ،اما آینه های رو به چشمانم نام جدیدی برایم یافته اند،میشنونم که پچ پچ کنان مرا غم پذیرا میخوانند.
یکی از دوستان میگفت که جوهرِ قلمِ نویسنده بعد از یک مدتی گر مورد بی لطفی قرار گیرد ، خشک میگردد .
اما گویی قلمی که جوهرش غم باشد، به همین سادگی ها خشک شدنی نیست.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
🙇🏻♀🙇🏻♀🙇🏻♀🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
برای جمنای ، شرایط بیرونی ناپایدار و غیرقابلپیشبینی میشن و خودشون هم سختتر میتونن با تغییرات کنار بیان.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، خرابکاری های کوچولوتو دارم میبینم.