https://eitaa.com/WISTERI_A/6790 پس اگه اشتباه نکنم من ۱۴۰۱ اینا کانالت رو داشتم ولی یه مدت بود گمت کرده بودم و الان اینجوریم که😭😭😭😭😭
____☆
ایواییییییی
آخجوننننننن یک دوستِ قدیمییییی
چطورییی وایایایتسنسمسمسممسپسش
وای من خیلی تغییر کردم اصلا اینطوریم که واایاایای
هدایت شده از 𝙇𝙞𝙡𝙞𝙩𝙝'𝙨 𝙨𝙚𝙘𝙩𝙤𝙧★
میدونم یکم بی احترامیه ولی من هیچوقت آدمایی که تخصصی توی سیاست ندارن و راجبش تحلیل خیلیییی جدی میکنن رو دوست ندارم-😭
_مغآزه لبخند فروشی!_.
صدایِ بی رحم و سردِ زنگِ تلفن از دور به گوشش میرسید،قدم زنان به سمتش هجوم برد،خودش بود، شماره ی ِ آشنایِ معشوقه ، وآنجا بود که جهان ،آخرین سهمِ ذوق و لبخندش را به او بخشید ، مانند مادری که آخرین تکه ی کیکی که نصیبِ کودکش باشد را با دستش میسپارد.
در انتظارِ ترنمِ خوشِ صدایِ یار خویش تلفن را محکم به گوشش چسبانده بود، اما ثانیه ها سخت میگذشت و سکوت رختی بلند و طولانی به تن داشت ، تا اینکه صدایِ اشک هایِ پشت خط رفته رفته بلند تر میشد و زنی که گویی تمام غصه های جهان بر دوشش باشد عاجزانه برای صحبت تقلا میکرد ، دخترک یخ زد و فریاد میکشید و خواسته اش حداقل کلماتی کوچک بودند از آنسویِ خط .
اما بالاخره شنید .
معشوقه ی مغومِ او شبی که گذشته بود؛ در رخت خواب غرقِ در خون به خواب رفته بود ، او خالی از مایه ی حیات بود اما تیغه ی مشت شده در دستانش سرشار از وجود .
خبر چون رودی از یخ بر جایِ خونِ جاری در وجودِ دختر لانه کرد ، در بهت به گوشه ای دل بسته بود و قطراتِ شورِ یخ بی صدا از گوشه ی چشم به جایی غیر از ذهنِ اسیرِ در غمِ او ، سفر میکردند ؛ البته سفر که نه ، مهاجرت میکردند.
تا روز ها در سکوتِ خود پیله کرده بود ، نمیشود گفت که کلمات در گلویش گیر کرده باشند چرا که واژه ای جسارت ترواش از گردویِ اسیر در جمجمه اش را نیز نداشت.
نمیدانست چه بر سرِ او آمده،چه بر سرِ جوانه ی عشقش و چه بر سرِ معشوقه ی غرقِ در دریای خونش.
بسیار محزونِ و ناآشنا بود ، با کشتیرانی در اقیانوسِ طوفانیِ ذهن ، پس ..مدام در پهنایِ سیاهِ غم خفه میشد و جانِ غصه را سر میکشید
صدایِ اطراف برایش چون سکوت تلقی میشد و مفاهیمِ ساده ی زیست را گنگ میدانست .
تلاش کرد،بیش از هر انسانی برایِ مرگ قدم میگذاشت اما باز هم او کسی نبود که فرشته ی مرگ آن روز برایش بسترِ خداحافظی فراهم ساخته باشد.
ماه ها زندگی کرد،...زندگی کرد؟..نمیدانم اما میشد با چشم هایِ سالم به اون نگریست که چطور فقط اسیر و زندانی در کالبدِ جسم است .
اما ، زمانی که یک بچه سهمِ کلوچه اش تمام شده باشد و گریه زاری کند چه؟مادرش بالاخره تکه ای برایِ او کنار میگذارد .
فرشتگان به راوی اینگونه گفتند که،
او نیز به سهمِ لبخندِ خویش رسید ؛ البته در جایی دور از نورِ خورشید و لایه هایی زیر از زمین ، جایی که مرگ زندگی میکند.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
صدایِ بی رحم و سردِ زنگِ تلفن از دور به گوشش میرسید،قدم زنان به سمتش هجوم برد،خودش بود، شماره ی ِ آ
ایده اش خیلی خیلی رندوم اومد داخل ذهنم 😭