_مغآزه لبخند فروشی!_.
ظلمات بر اطراف فرمانروایی میکند و سکوت به نواختنِ سازِ خویش مشغول است ، من نیزِ غرقِ در آتشِ قلبِ خود در کُنجی کوچک چپیده ام ، اویل آرام تر میسوختم و کمتر از وجودِ ناپدید میشد ؛ اما اکنون مدت هاست که شعلهِ آتشِ من چون سَروی به رنگِ خورشید در تاریکیِ فضا سایه انداخته است .
غم در وجود من زبانه میکشد و چون شمعی سوخته در خود و آتشِ وجودم غلت میزنم و میسوزم ، و چون شمعی که اتاق را ز تاریکی پناه میدهد و روزی تمامِ مومش ناگه نیست و نابود میگردد، من نیز در آخر در آغوشِ غمِ خویش میسوزم و شعله ی سوزانِ ناگفته هایم به سردیِ خاکستر مینشیند.
https://eitaa.com/WISTERI_A/8519 شما چرا بیداری شمام نهایی داری؟!
___☆
خوابم نمیومد
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خستهء ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشمهایم چشمهء خشک کویر غم
تشنهء یک بوسه ی خورشید
تشنه ء یک قطره شبنم
بانو فروغ