میگویند اشک بر تو، قیمت دارد.
اما من ِخسته، هر بار که به بنبست رسیدم خودم را انداختم وسط روضهات تا لای اشکهای غربت ِتو، غصههای خودم را هم بشویم.
مرا ببخش که غم ِخودم را آوردم پیش غم ِبزرگ تو.
چرا رفتی؟ هرکاری میکنم نمیتونم خودمو قانع کنم که انقدر راحت تنهام گذاشتی.
باشه، قبول دارم؛ راحت نبود. توام سر رفتنت تموم شدی.
ولی بابا، من با محلهای که تو گوشه به گوشهش باهات خاطره دارم چیکار کنم؟
لبخند میزنم، یه حرف میشنوم و میخندم. بعد یهو از اون کوچهای رد میشیم که باهم سر یهموضوعی شوخی کردیم و کلی خندیدیم. بعد همهی حال خوبم دود میشه میره رو هوا. انگار که یه سطل اب یخ روی آدمیکه بیهوش شده بریزن؛ بههوش میام. دوباره با دنیایی روبهرو میشم که نبودنت رو فریاد میزنه.
برای هزارمینبار خورد میشم.