میگفت : چهل روز ! انگار چلهی جهاد و بندگی گرفته بودیم . خدایا شکرت که غرق معنویت شدیم.
با واژهها میتوان انسانها را کُشت! این حقیقت را در جنگ تحمیلی سوم دانستم مادامی که توئیت های شهید لاریجانی را، شهید تنگسیری را، و حاجباقر را میخواندم. واژهها قدرت دارند. میتوانند فشنگ شوند و ماشه که کشیده میشود با شلیک آنها مغز طرفِ لایعقل را بپاشی به دیوار. واژهها قدرت دارند، قدرتِ خلقِ معنا، خلقِ روایت. به زعم بنده سلاح مقدسی ست. حواسمان باشد در جنگِ روایتها لوله خودکارمان به سمت دشمن باشد. بنویسیم از شکست مفتضحانهشان، از پیروزی مفتخرانهمان. باور کنید واژهها قدرت دارند. هرکه قبول ندارد، امتحان کند؛ بنویسد و تاثیرش را ببیند.
حنا میگفت با خوندن نوشتههات که تو حالوهوای جنگ و مبارزه ست یاد بیروت میوفتادم و دهه شصت. ولی این روزا داریم اونا رو زندگی میکنیم. میبینی؟
•| مَلْجَأ |•
گفت : لبِ ساحلِ شهر صور قدم بزنیم و در آرامش راجع به زیبایی رنگِ برگهای درختِ سدر تحلیل ارائه ب
دلم قدم زدن در ساحل شهر صور را میخواهد حتی میان دود و آتش انفجار لبنانِ عزیز
گفت : تو چیزی نمیخوای بگی؟
گفتم : تو این شرایط آدم باید اول فکر کنه، فکر کنه ، فکر کنه و یک سوم آنچه فکر میکنه رو حرف بزنه. اگه همه حرف بزنیم میشه تشویش.
گریه کردم برایت؛ در راه حرم، بعد از نماز صبح، قبل از سحرهای رمضان، ظهرها که تشنهلب بودم، با اولین خرمای افطارها، شبها میان تجمع، در زمزمهشعرِ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی که در مسجد میخواندیم، هر شب برایت گریه گردم، وقتی شعار میدادم، وقتی مشت بلند میکردم، وقتی پرچم میهن را بالا میبردم، وقتی عکست را نگاه میکردم، ساعتها برایت گریه کردم، وقتی از تو میشنیدم، وقتی از تو میگفتم. غمت سنگین است تصدقت شوم.