تصور که میشه کرد! مثلا فکر کنیم الان تو هیئتِ ایرانیهای مقیمِ کربلا نشستیم یه گوشه، روضهخون با صدایی گرفته و خسته میخونه، از پنجره نگاهِ تار و اشکبارت به گنبد امام حسین علیه السلام میوفته .. بوی گلاب و عطرِ حرم میاد، بوی سیبِ سرخ، بوی گلبرگهای پرپر شدهی یاس ..
شاید هم یه گوشه روی شیبِ ورودیِ حرم نشستی کنجِ دیوار و غرقِ تماشای ضریحِ مولا شدی و زیر لب زمزمه میکنی سیدی ماکو مثلک الغریب ..
گفتم بیابان و یادم رفت به آن نوحه؛ بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست، کسی که با تو میآید سفر دیگر پریشان نیست . یادِ طریقالعلماء افتادم و نخلها و پرچمها و نوحه های عربی .. عشق است، یقینا عشق است ..
•| مَلْجَأ |•
مدام تو ذهنم پخش میشه: زندگیِ من باید باشد شهیدانه
یک ستاره هم در آسمانم نیست ..