توکل کردن به آدم انگیزه میده، آرامش میده، صبر میده، تلاش میده؛ هربار که میگم توکل بر خدا قلبم مثل پروانههای از پیله رها حس شعف می کنه .
از یه جایی مسیرمون جدا شد تقریبا یه ده قدمی که دور شدیم یهو برگشت صدام زد. منم برگشتم و گفتم بله؟ و اون گفت: به نظرت محرم بعدی زنده میمونیم؟ دلم لرزید و مداح میخوند شیبِ گوداله و شاه بی ردا وامحمدا ...
دسته دسته یاسِ پرپر شده را میان جمعیت میریخت، عطر یاس میآمد، دانههای تسبیح پیشِ چشمم لغزید و میان جمعیت گم شد، عطرِ یاس میآمد، مداح خسته و شکسته شکسته میگفت از اسبی که زد به دل لشکر، دستها بالا میرفت، پایین میآمد، اما نه چون آن عاشورای شصت و یک هجری با شمشیر، که از شدت اندوه بر سر میزدند، عطر یاس میآمد، جمعیت بلند بلند گریه میکرد تا صدای هلهله و خندهی لشکرِ یزید به گوش نرسد، عطر یاس میآمد، عطرِ چادرِ مادر، عطرِ دستارِ بسته به پیشانیِ علیِ اکبر ...
داریم آرام آرام به زمزمهی نوحهی "دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد" نزدیک میشویم. آخر میدانی؛ از نُهِ اسفند تا به حال تمام اشکهایم برای این نوحه را نگه داشتهام تا شب تاسوعا یک دلِ سیر بگریم ...
هدایت شده از مُرتاح
ای چشمها، میدانید او را کشتند در حالی که تشنه بود؟ درحالی که غریب بود و تنها؟ درحالی که گلهایش پرپر شدند؟