نمیدونم چطور بگم. اما با اینکه ذهنم باور کرده شهادت آقا رو، اما همش از فکر کردن بهش فرار میکنم ... اصلا روی فکر به شهادت آقا عمیق نمیشم. به سطحیترین شکل ممکن به قضیه نگاه میکنم . مثلا تا به ذهنم میاد میگم بیخیال، لایقش بود. اما اگه دقیق شم و فکر کنم و فکر کنم ، میبینم که ای وای. چقدر بدبخت شدیم. چقدر بیچاره شدیم. چه غم عظیمی. اونجوری غمگین میشم. اینجوری غافلم و ادامه میدم. اونجوری بی تاب میشم.... درستش چیه؟ در این مدل غم ها در بی تابی بمونیم (سازنده است؟) یا مثل من فرار کنیم...
#شما_فرمودید
تابستون و بارون؟ نمیدونم چرا فکر میکنم اشکِ سماواتنشینان بر این اندوهه که داره میباره:)
•| مَلْجَأ |•
قبل ما لاله به خونینجِگری شُهرت داشت
بعد از این ، لاله به دلداری ما میآید . . .
غمِ زمانه خورم
یا فراق یار کشم؟
به طاقتیکه ندارم کُدام بار کشم؟
نه دستِ صبر،
که در آستینِ عقل برم
نه پایِ عقل ،
که در دامنِ قرار کشم ...
با این مصراع میتونم ساعتها گریه کنم، بیوقفه، بیمهابا و بیطاقت : رفتم که خار از پا کشم، محمِل ز چشمم دور شد ...
گویی همین دیروز بود که با زهرا ها از گیتها گذشتیم و پشت در آخری که ما را به حسینیه میرساند ایستاده بودیم و هرازگاهی که در باز میشد، صف نیز به جلو هدایت میشد. انبوهِ جمعیت سرعتِ پیش رفتن را کم میکرد و ما قد میکشیدیم تا ببینیم چقدر دیگر از صف مانده تا نوبتمان برسد. در که باز شد نور حیاط به داخل تابید. قد کشیدم و حیاط را دیدم، همان حیاط سرسبز که آن سمتش کفشداری ست و کمی جلوتر هم در اصلی. همان در اصلی که ما را به زیلو های آبی حسینیه میرساند. قد کشیدیم و از بین جمعیت نگاهمان به جستجوی نور تا آن سوی حیاط رفت و رو به زهرا گفتم : نور میبینم ...
نگاهمان که به هم افتاد با هم زمزمه کردیم : خیمهتو دارم از دور میبینم ...
امروز اما مدام ادامهی همان نوحه را زمزمه میکردم، مغموم و با نگاهی اشکبار : آه میبینم ... سر درِ خیمت پرچم سیاه میبینم ...
کسی چه میداند شاید دوشنبهای هم آمد و اگر خدا خواست و زنده بودیم مصراعِ بعدی آن را زمزمه کردیم آنجا که حزین و با قلبی شکسته میخوانَد : دیگه راهی نمونده... هی خودم رو میکشونم…