•| مَلْجَأ |•
محمدحسین بهم میگه : تو خالهجونی قشنگِ منی. در حالی که بیست ثانیه بعدش میگه میشه گوشیتو بدی بازی ک
هنوز یه هفته نیست میره مدرسه آ ؛ میگه من دیگه بزرگ شدم. خلاصه که یه خانواده داریم به ایشون میگیم آقامحمدحسین :))))
#رندوم
امروز که شبیه چند ماه پیش از هر قابی تصویر ثبت میکنم، خیلی باکیفیتتره
امروز متوجه یه نکتهای شدم. وقتی از شدت خستگی و سر درد با حال گرفتهای که از نظر خودم طبیعی بود رفتم خونه، حانیه به محض دیدنم گفت خاله جونی چرا مثل همیشه نیستی؟ میگم چرا؟ میگه همیشه به محض اینکه میدیدمت میخندیدی و پر از شوق و ذوق حرف میزدی.
همین یه جمله باعث شد از عمق وجودم خوشحال شم از اینکه تا الان خالهی خوشذوقی بودم براشون. خلاصه که بچهها خیلی نکتهسنج اند، خیلی ظریفنگر و ریزبین اند.
یه لوازم تحریری سر خیابونمون هست، امروز توجهم به سر درش جلب شد. یه کیف صورتی خاکی شده آویزون کرده پایینش نوشته به یاد کودکان میناب :)
هدایت شده از منِسالهایدور؛ سلام:)
دقیقا همان لحظهای که رها میکنی به دست میآوری؛ و این خاصیت دنیاست