امروز متوجه یه نکتهای شدم. وقتی از شدت خستگی و سر درد با حال گرفتهای که از نظر خودم طبیعی بود رفتم خونه، حانیه به محض دیدنم گفت خاله جونی چرا مثل همیشه نیستی؟ میگم چرا؟ میگه همیشه به محض اینکه میدیدمت میخندیدی و پر از شوق و ذوق حرف میزدی.
همین یه جمله باعث شد از عمق وجودم خوشحال شم از اینکه تا الان خالهی خوشذوقی بودم براشون. خلاصه که بچهها خیلی نکتهسنج اند، خیلی ظریفنگر و ریزبین اند.
یه لوازم تحریری سر خیابونمون هست، امروز توجهم به سر درش جلب شد. یه کیف صورتی خاکی شده آویزون کرده پایینش نوشته به یاد کودکان میناب :)
هدایت شده از منِسالهایدور؛ سلام:)
دقیقا همان لحظهای که رها میکنی به دست میآوری؛ و این خاصیت دنیاست
_ جلوی خدا سرش خَم است و جلوی عالَم سرش بالاست.
پِینوشت : دیالوگِ امروز بود
موقعیت اینلحظه: اولین بارون پاییز رو که دیدم وایستادم پشت پنجره دعا کردم و تهش کلی قربون صدقه خدا رفتم و گفتم الله من؛ دلدارم، دوستت دارم. ناگاه رعد و برقی زد و نصف آسمون روشن شد. چطوری میشه عاشق خدا نبود؟ چطوری میشه براش جون نداد آخه؟ :)))