•| مَلْجَأ |•
۶۳ هزار و ۷۴۶ شهید تا دیروز !
شاید شصت و سه هزار و هفتصد و چهل و پنجمین شهید، همان نوزادی باشد که در آغوش امن مادرش میان بوی باروت و خاک، نفسهایش منظم است و به خوابی عمیق فرو رفته. مادر برایش لالایی میخواند تا صدای پهبادها را نشنود، مبادا چینی نازکِ خیالش ترَک بردارد و خنده از لبانش محو شود. طفلش بعد از مدتها دارد خواب خوشی میبیند که اینچنین لبخند بر لب دارد. ناگهانی بود، صدایی بلند تر از پهبادها، شبیه موشک بود از همان موشک ها که وقتی فرود میآید از خانه جز گودالی سیاه بر جای نمیماند. صدای مهیبی دارد،هم شکافتن هوا و هم فرود آمدنش، هم پروازش و هم تخریبش. یک آن زمین زیر پای مادر لرزید و خانه های مجاور پودر شد، گوش هایش صوت کشید و سرش به دوران افتاد. بوی خون و خاک و باروت در هوا پیچید و کودک با وحشت پلکش پرید و دستهایش مشت شد. صدا مهیب بود و قلبِ نوزاد به اندازهی مشت کوچکش، ضعیف.
هدایت شده از حانون
نگران نباشید چگونه به آنجا خواهید رسید،
فقط اعتماد کنید، در راه به شما کمک میشود.
یاد رفیقم افتادم
یادِ کسی که از خونش
گلهای سرخ میدمد امروز
یاد کسی که میگفت:
«شاعر چریک باش»!
_ عمران صلاحی _
موقعیت : میدان ژاله ۱۷شهریور۱۳۵۷
با هر گلوله گُل به زمین میریخت
یعنی گلولهها به هدف خوردند...