هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
امروز از مامان پرسیدم که چند درصد احتمال داره یک نفر، بدونِ برنامه و پلن، بدونِ برنامهریزی، بدونِ هماهنگی، تو اوجِ درس و کارهاش، و تو شلوغترین ایام ممکن، بره کربلا؟
و مامان گفت اگه دعوتش کنن، دیگه این صحبتها معنایی نداره. همون قضیه یار که را خواهد و میلش به که باشد.
مهمونِ دعوت شده که نه، ولی کاش سرزدهیِ شبنشینی، در حد یه نماز صبح حرم ببینمت...
مهمترین آیتمِ سفرهی افطار، محبته؛ چه سبزی و حلیم و شلهزرد و زولبیا و نونسنگک باشه و چه نباشه! مهم نگاههای پرمهر و لبخندهای گرم و زمزمهی "قبولباشه" ست؛ همین.
هوا؟ بهاری بود، خنک و روحافزا؛ شبیه عطرِ محبوبِ ثنا. من؟ قدم میزدم و چهارراه سجادیه را به چِلُپنجمتریِ عماریاسر میرساندم تا بیوفتم در همان مسیر سنگفرشِ منتهی به حرم. چند دقیقه بعد نشسته بودم روی فرشهای سبز و خیرهی آن همه وقار و وجناتِ گنبد و صحن و سرای خانم سلام الله علیها، بیهیچ کلامی فقط نفسِ عمیق میکشیدم. خدارا شکر به خاطر این آرامش .