خدایا اگر در انجام کار خیر نیتم زلال نبود، آن را به کمیِ توشه ام ببخش که هیچ در بساط ندارم محبوبم ..
الهی بگردم برای چشمای نیمه بازِ اون ۵۷ دانش آموزِ شهید .. تصور اینکه صبح مامانش موهاشو شونه کرده و بافته، لباس فرم تنش کرده و بوسه نشونده رو سرش و لقمهشو گذاشته تو زیپ دوم کیفش و راهی مدرسهش کرده، تصور این لحظهها رهام نمیکنه ..
پ.ن : ۱۱۸ دانش آموزِ شهید شد .. آمار جدید رو نمیدونم
جوری ز چارچوب دلِ قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
پ.ن : بماند از احوالِ این روزها
من؟ نشسته ام در اتاق، لپتاپ مقابلم و انگشتانم روی کیبورد میلغزند تا مقالهی "دیپلماسی انرژی..." را تایپ کنم. مینویسم اما ذهنم در واژه به واژهی یک بیت گیر کرده است. چکیده را شروع میکنم و تا اواسط خطوط میانی پیش میروم: مکانیزمهای سریع واکنش مانندِ...
زیر لب اما زمزمه میکنم: جوری زِ چارچوب درِ قلعه کنده است...
پلکی میزنم و حواسم را معطوف مقالهای میکنم که فقط چهار روز از مهلت ارسالش مانده و تایپ میکنم: فرض این پژوهش این است که...
و باز زمزمه میکنم : انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است!
پلک بر هم میگذارم و صفحهی لپتاپ را میبندم. مرا چه به بحران انرژی و نفت و گاز و تحلیل مسائل اقتصاد سیاسی؟! الآن و در این ساحت دلم فقط خواندن اشعار برقعی را میخواهد و بس!
بعدا میآیم و انشاءالله #روایت میکنم از ساعت ده صبحِ امروز و حوادث بعدش ..
پ.ن : صفحهی اولِ روزنوشتهای جنگ، فصل دوم!