گفتند:
+آقا ابراهیم چراجبهه رو
ول نمیکنی بیایی
دیدارامام؟
گفت:
_مارهبری رابرای تماشانمیخواهیم
مارهبری رابرای اطاعت میخواهیم
#شهیدابراهیمهادی
نشسته بودم پایین قفسه های کتاب و تکیه به دیوار زده بودم...
رو به رویم داشت مطالعه میکرد و من نیز...
اما مشخص بود چیزی ذهنش را درگیر کرده
لبخند به چشمانش چسباندم
+ چی ذهنتو درگیر کرده؟
_ عقیده ش جبرگراست... ولی یه مدل دیگه... اون روز میگفت خدا وجود داره آره... ولی همه چیز به جبره... حتی الان که دارم حرف میزنم از قبل قرار بوده..و همینطور این لحظه و این حرف...خدا هم گفته احوال ما رو میدونه... پس همه چیز جبره دیگه... و ما براساس یه نقشه و چارچوب قبلی داریم پیش میریم... یکم ذهنمو درگیر کرده چجوری براش استدلال بیارم...
لبخندی نثارش کردم... از همان ها که همیشه خودش نثارم میکرد...
+ همین؟!
گنگ نگاهم کرد...
کتاب را بسته و خودکار را روی میز گذاشتم
+ علم خدا به سرنوشت و چگونگی رفتار های ما باعث جبر نیست... بلکه علم خدا کاشف کرداره...
چشمانش علامت سوال بود و خال روی گونه اش هم صدقیت تشبیهم!
لبخند زدم مثال در ذهنم را بیان کردم
_ رفیقت داره رانندگی میکنه تو یه محیط مرتفع کوهستانی... با سرعت زیاد... تو شاهد این رانندگی هستی و تشخیص میدی که حتما سقوط میکنه... یعنی تو نسبت به موقعیت ناخوشایندش، علم و آگاهی داری... پس از دقایقی میبینی که همون میشه... سقوط میکنه...
سوال من اینه : - آیا تو مقصری؟ -تو باعث شدی سقوط کنه؟
خودش هم خندید...
به همین آسانی!
[اندر احوآلآت]
میگفت
_ رو یه کاغذ یه چیزی نوشته بود چسبونده بود به گوشیش
+ چه متنی؟
_آدم از قله کوه اورست سقوط کنه بهتر است از اینکه از چشم مهدی موعود بیفته...
+(سُکوت)
_ حواسمون هست؟! :)
[اندر احوالات]
بعد دو ساعت که فلسفه داروین رو توصیح میداد که انسان ها تکامل یافته میمون ها هستن، بعد از اینکه بحث های فلسفی کرده بود و پاسخ حلی داده بود و اینا
ایشون رو کرد بهش گفت
_ آقا ما تا دو سه نسلمون عکسامون هست، قبل ترش هم پدرانمون تعریف کردن... ما که از نسل آدمیزادیم شما رو نمی دونیم :/
#شهیدحسنباقری
+ غمگین/ناک/انگیزی! :)
_ هرچی مشکله افتاده رو شونه هام
+ اولا که تو تنها نیستی... والله معکم :)
ثانیا، یه دیدگاهی هست که میگه :
- اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟! :')
[اندر احوالات]
لبخند زد و لباسش را از حفاظ تخت بالایی آویزان کرد... کیفش را سر داد زیر تخت و چفیهه اش را پوشیه کرد و در همان حال گفت
+ معراج میای؟
گیره روسری اش را لبنانی زد
_ مگه میشه نیام؟ :)
یک لحظه روحش از کالبدش پر کشید تا گذشته لحظه ها.... شاید حدود هجده ساعت پیش...
نیمه شب از خواب و بیداری هشیارش کرده بود.. و در آن تاریک روشن پادگان لبخند میزد
_ معراج میای؟
گنگ بود هنوز
+ بخواب نصفه شبی کجا بریم معراج؟
_ همون معراجی که شهدا هر سحر میرفتند دیگه...
منظورش را گرفت :)
چادر نمازش را از زیر تخت بیرون کشید
[اَندَر اَحوآلآت]
_ الله... الله... عبادی!
+ جانم معبودِ من!
_الم یعلم بان الله یری؟
+( اشک میریزد)
[نوایبادودرختاندرگرگومیش
سورمهایمایلبهبنفش]
اصلا کِی،
چطور،
به وسیله کی،
اسم امت از مردم برداشته شد و اسم امام نیز؟!
دلمون تنگ گوینده رادیوییه که هر صبح می گفت
_ امت شهید پرور جمهوری اسلامی ایران! :)
#بی_عنوان