میگفت
_ رو یه کاغذ یه چیزی نوشته بود چسبونده بود به گوشیش
+ چه متنی؟
_آدم از قله کوه اورست سقوط کنه بهتر است از اینکه از چشم مهدی موعود بیفته...
+(سُکوت)
_ حواسمون هست؟! :)
[اندر احوالات]
بعد دو ساعت که فلسفه داروین رو توصیح میداد که انسان ها تکامل یافته میمون ها هستن، بعد از اینکه بحث های فلسفی کرده بود و پاسخ حلی داده بود و اینا
ایشون رو کرد بهش گفت
_ آقا ما تا دو سه نسلمون عکسامون هست، قبل ترش هم پدرانمون تعریف کردن... ما که از نسل آدمیزادیم شما رو نمی دونیم :/
#شهیدحسنباقری
+ غمگین/ناک/انگیزی! :)
_ هرچی مشکله افتاده رو شونه هام
+ اولا که تو تنها نیستی... والله معکم :)
ثانیا، یه دیدگاهی هست که میگه :
- اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟! :')
[اندر احوالات]
لبخند زد و لباسش را از حفاظ تخت بالایی آویزان کرد... کیفش را سر داد زیر تخت و چفیهه اش را پوشیه کرد و در همان حال گفت
+ معراج میای؟
گیره روسری اش را لبنانی زد
_ مگه میشه نیام؟ :)
یک لحظه روحش از کالبدش پر کشید تا گذشته لحظه ها.... شاید حدود هجده ساعت پیش...
نیمه شب از خواب و بیداری هشیارش کرده بود.. و در آن تاریک روشن پادگان لبخند میزد
_ معراج میای؟
گنگ بود هنوز
+ بخواب نصفه شبی کجا بریم معراج؟
_ همون معراجی که شهدا هر سحر میرفتند دیگه...
منظورش را گرفت :)
چادر نمازش را از زیر تخت بیرون کشید
[اَندَر اَحوآلآت]
_ الله... الله... عبادی!
+ جانم معبودِ من!
_الم یعلم بان الله یری؟
+( اشک میریزد)
[نوایبادودرختاندرگرگومیش
سورمهایمایلبهبنفش]
اصلا کِی،
چطور،
به وسیله کی،
اسم امت از مردم برداشته شد و اسم امام نیز؟!
دلمون تنگ گوینده رادیوییه که هر صبح می گفت
_ امت شهید پرور جمهوری اسلامی ایران! :)
#بی_عنوان
از همون روزی که تصمیم گرفتم کانالو مختل کنم تا الان، دوشنبه شش مرداد نود و نه
+دلمان نمی آید تمام کنیم چرا؟! :')