ولی اگر یه روزی آخرین پست ملجأ رو هم بنویسم،
دلم برای اندر احوالات هایی که نقطه شروعش برمیگرده به چند سال پیش هم تنگ میشه :')
ملجأ پر از نوآوری های مندرآوردی بود که با سطر به سطرش خاطره دارم...
دلچوازپیرِخردنقلِمعانیمیکرد،
عشقمیگفتبهشرح،
آنچهبراو مشکل بود.
با عقل گشتم همسفر!
یک کوچه راه از بی کسی،
شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها
+ میثم! تو دیوانهای؟!
_تامردمگمان نڪنند دیوانهای، ایمانت کامل نمیشود!
+ اینکهفرمودی،حدیث نبوی ست؟
_حدیثِ عشق است :)
•| مَلْجَأ |•
+ میثم! تو دیوانهای؟! _تامردمگمان نڪنند دیوانهای، ایمانت کامل نمیشود! + اینکهفرمودی،حدیث نب
_میخواهیتوراازفرجامتباخبرکنمپیرمرد؟
+دستبردارمیثم!
مردمفکرمیکنندحرفهایتبیهودهودروغاست! تورادیوانهمیخوانند.
مکنبرادر،اسرارِعشقفاشنکن
_دستِخودمنیست... عشقِعلیمجنونورسوایمکرده... لایکملالایمانعبدهحتییظنونالناسعنهومجنون.
_ اینکهفرمودیحدیثنبویست؟
+حدیثِعشقستبنعفیف...حدیثِعشق!!
[مُختآرنآمِه]
بنعفیف:
_بهخداقسم!
میثمِتمار،مردِراستگوییبود... اوسالهابهدرختنخلیآبداد،
کهعلیعوعدهکرد،
دارِمیثمست...
همانشدمختار!!
_خداوکیلی وقتی میگی یاامامحسنمجتبیع،
یهو آرامش نمی فته تو دلت؟
لبخند نمیشینه رو لبت؟
مشکلات فلنگو نمیبندن برن؟
چه میکنه با دلامون؟! :))))
[منپرازخاطرههابهرکرمهایشمام(لبخند همیشگی)]