خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
گفت قرار بود ک دیگه گناه نکنم چرا نتونستم؟
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
مضطرب گفت ناراحتم... عذاب وجدان دارم...
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
پریشان حال گفت برای بار اِنُم بود که توبه شکستم...
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
حرصش گرفت و چشم درشت کرده گفت تو چرا قفلی زدی رو این جمله؟
خندیدم و گفتم چون خدا می بخشه...
نگاهم کرد و او هم خندید... دلش آرام گرفت به رئوف بودن خدا؟
شاید خودش نمی دانست که غیرمستقیم برای بار اِنْ و یکم توبه کرده(:
پ. ن: به شرطی که واقعا توبه کنی، خدا میبخشه (:
[اندر احوالآت]
شب ها این موقع، دم دمای سحر، معبود منتظر عبدشه... دلت برای خدای خودت تنگ نشده بنده؟
این موقعا خلوته زمین... نه حرف زدن کسی تمرکزتو به هم میزنه... نه باز شدن در اتاقت، حواستو از رکعت دوم یا سوم بودنت پرت میکنه... این موقعا خلوته همه جا و سکوت... برو با خیال راحت با معبود حرف بزن... بی اینکه شک کنی به اینکه رکعت دوم بودی یا سوم؟
[ضمیر ناخودآگاه به من؟!]
+معبودا! پناهم ده...
بدجوری به تو محتاجم...
پایه ثابت دعاهامه
یه فلسفه ای داره که بین خودمو معبودمه(':
نشسته بود کنار پنجره روی صندلی چوبی مخصوصش و قرآن می خواند... شاید بدموقع بود برای حرف های من... اما جلو رفتم و روی صندلی مقابلش نشستم...چند ثانیه بعد نگاهش برگشت روی چشمانم و من گفتم
+ حس میکنم خودمو گم کردم...هرچی ذهنمو ورق میزنم بالا و پایین میکنم تا خودمو پیدا کنم نمیشه... انگار قراره یه کاری انجام بدم و یادم نمیاد...هی از امروز میندازم برا فردا میگم حالا بعد میشینم درست حسابی فکر میکنم خودمو زیر و رو میکنم تا پیدا شه اون فکرهِخوره وارِ افتاده به جونم... ولی خودمو که نمیتونم گول بزنم... گم کردم خودمو...
لبخند زد و قرآن در دستش را در دستانم گذاشت و گفت
_یه جایی شنیده بودم "انسان از خدا دور شود، خودش را گم می کند"... منم بعضی وقتا اینجوری میشم... میفهمم چه دردیه این گم شدن(((':
[اندر احوالات]
نوای دلنشینش در هوای سورمه ای مایل به بنفش اتاق همراه با نسیم سحرگاهی حسابی می تازاند... و من همچنان درگیر همان یک جمله اش بودم...
_اللّهُمَّ أَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشِيدَةَ...
دفترم را ورق زدم و گوشه صفحه نوشتم...
+دیده ام را سرمه نه از یک نظر بر روی او...
4/اُرْدیبِهِشتْ/99
در هوای سورمه ای مایل به بنفش اتاق...
خنکای نسیم سحری را چشم بسته نفس میکشد...
2:37 دقیقه تا 5:9 دقیقه مینویسد از دل برآمده هایش را ((:
امضاء : منتظرالمنتظر
اولین ساعات کاری...
چیک چیک...
[عکس یادگاری می اندازد]
پ. ن: صدای دوربین و ورق خوردن روزنامه کاهی را فرض کن
امضاء : منتظرالمنتظر
قرآن روی طاقچه را برداشت و صفحه ای را باز کرد... بسم الله گفت و آغاز کرد...
_إِنَّ الْاِنسانَ خُلِقَ هَلُوعاً
•| مَلْجَأ |•
قرآن روی طاقچه را برداشت و صفحه ای را باز کرد... بسم الله گفت و آغاز کرد... _إِنَّ الْاِنسانَ خُلِقَ
معبودا! شکرت به خاطر اتفاقی نبودن این آیه...(:
مرا به سوی خودت هدایت کن... که در رسیدن به وجود مطلق خودت، هریس باشم...
•| مَلْجَأ |•
معبودا! شکرت به خاطر اتفاقی نبودن این آیه...(: مرا به سوی خودت هدایت کن... که در رسیدن به وجود مطلق
همان دفتر همیشگی اش را ورق زده و نوشت
_انسان هریس و کم طاقت آفریده شده است...معارج19