•| مَلْجَأ |•
و صدایی غمگین و شکسته از کرانه دیگر نخلستان پر گشود _عزیزم...فرزندم عباس...فرزند مادر عباس... و حسین
+عموعباس؛علمتکوعمویخوبم؟ :)
نگاهی به علم انداخت...
از سر تا انتهای علم، جای تیر و نیزه بود..
تنها جای دست بود که طعم تیر را نچشیده بود.
رو کرد به اطرافیانش
_ این علم مال کیست؟
_ علمدارش عباسبنعلیع است...
_من نمیدانم ولی علمدارش، خیلی باغیرت بوده که تا لحظه آخر از دستش رها نشده!
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدازدعلی:
_کهبیرونبرید...بمونندکنارمبنیفاطمه!
فقطاینمیون،کسیکهباید،بااینهابمونه،
علمدارمه...
ابالفضلِمن!
علمدارمن؛
توانِسپاهِحسینوحسن!
بیامهجبین؛کنارنبشین :)
#محرم
_درتماشایِتو، افتاده کلاه از سر چرخ
خبر ازخویش نداری چِقَدَر رَعنایـی..
وَ یکی از میانِ لشگر فریاد زد:
_ چشم هایش را بزنید!
تا راهِ خیمه ها را،
گم کند!
دستش که به آب خورد،
یآدِ وصیتِ پدرش افتاد:
_اباالفضلِ من!
کنآرش بمان مظلوم تر از او نیست
و چنآن سرآسیمه بازگشت
که دست هآیش رآ جا گذآشت