_درتماشایِتو، افتاده کلاه از سر چرخ
خبر ازخویش نداری چِقَدَر رَعنایـی..
وَ یکی از میانِ لشگر فریاد زد:
_ چشم هایش را بزنید!
تا راهِ خیمه ها را،
گم کند!
دستش که به آب خورد،
یآدِ وصیتِ پدرش افتاد:
_اباالفضلِ من!
کنآرش بمان مظلوم تر از او نیست
و چنآن سرآسیمه بازگشت
که دست هآیش رآ جا گذآشت
این همه آدم رفتند و نیامدند؛
و فقط یك نفر است کہ،
رفت و هنوز هم در
تاریخمیگویند،
_نیامد نیامد..!
+ای اهلِ حرم میر و علمدار نیامد!
فنادی بصوت الحزین :
_ اَینَمسلمبنعقبل؟
اَینَحبیببنمظاهر؟
اَینَعباس!؟
یاران من کجایید؟! (':
_ ادعونی استجب لکم!
+ بنده من تو مرا صدا کن، من جوابت را میدهم، :)
#دلدارم؛الله