گاهی چشم میبندم و خود را میبینم در شب عاشورا...
آنجا که ماه، خجل، پشت ابر پنهان شده و نالان و گریان، قدم بر میدارم...
خیمه ها را میبینم... و در آن سو ذوالجناح را...
و خارهای پشت خیمه را جان میکَنَم..
مینشینم گوشه ای زیر آسمان... و
از هوش میروم...
احمد رفیعی وردنجانی:
_قرآن دوباره بر سر نی رفت ای وای
در کربلا رد سقیفه آشکار است...
اَلــسَّــلامُ عَلَى الْـحُسَيْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْـحُسَيْنِ
وَ عَلـى اَوْلادِ الْـحُـسَـيْـنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْـحُسَيْنِ
•| مَلْجَأ |•
صدازدعلی: _کهبیرونبرید...بمونندکنارمبنیفاطمه! فقطاینمیون،کسیکهباید،بااینهابمونه، علمدارم
_ حسینمبدون
تواونخاکوخون...
توآتیشبهقلبِخدامیزنی...
_دسته طویریج متعلق به یه سرزمینیه اطراف کربلا...
که هرساله عاشورا، به سر زنان میرن کربلا... و تو بین الحرمین، به سرشون میزنند، از حرم سقای کربلا تا حرم شهِکربلا... میزنن به سرشون و نوحه میخونن...و باز این فاصله رو میرند و میاند...
یه عارفی، آقا امامزمانعج رو تو این دسته دیده بود...
تو بین الحرمین...
فاصله حرمِ امامحسینع، تا حضرت عباسع (':
+ الان گریه کنم برای تموم شدن دهه؟[بغضدرگلویشلانهکرده]
_ میتونی گریه کنی ولی عزاداری های ما تموم نشده... کل یوم عاشورا!(':
[اندر احوالات]
هیئت تمام شد
همه رفتند و تو هنوز
بالای تل نشستهای
خون گریه میکنی..
#عمّهجانم...