•| مَلْجَأ |•
فقط سه ماه و خورده ای موندهآ
من هنوز امید دارم(':
پارسال قسمتم نشد برم کنار ضریح مولاعلی؏...لیاقت نداشتم
قسمتم نشد برم کنار ضریح ارباب...
لیاقت نداشتم
گفتند حرم حضرت عباس؏ هم شلوغه نمیشه رفت...لیاقت نداشتم
تو بین الحرمین مغموم و گریون وایساده بودم...دلم شکسته بود...رو کردم به آسمون...و بغضم تو گلو آوار شد...
یهو یه خادم با اون پر تو دستش اشاره کرد بریم قسمت زیرزمین حرم حضرت عباس...
یه لحظه هاج و واج موندم...و کم کم خندهوو بغض درهم آمیخت...انگار حضرت عباس؏ می گفتند
_ غمت نباشه...بیا باهام درد دل کن
یا بابالحوائج...خودتون می دونید حرفِ دلمو...من زیادت امامحسین؏ رو از شما میخوام😭
زیارت حضرتِ امیرالمومنین؏ رو از شما میخوام😭
من بین الحرمین رو از شما میخوام😭
خودتون حرف دلم رو میدونید آقا...
[#بغض]
کولهم رو گذاشتم زیر تخت...
هنوز امید دارم که
یه دست لباس و شارژر
توش بچینم:)
لیوانم رو آماده گذاشتم رو میز
هنوز امید دارم یه بار دیگه
چای عراقی رو تو موکبای
بین راه
بچشم...
مداحی های اربعین رو
انتقال دادم به یه پوشه...
هنوز امید دارم تو مسیر به
گوشدادنشون...
کفشامو جفت کردم دمِ در
هنوز امید دارم یه بار دیگه
اونا رو پام کنم و مسیر اربعین رو
باهاش برم...
چشمان زیبایی داشت... و انبوه مژگان مشکیش، یکه تازی میکرد
بالای چشمش یک ترکش خورده بود...
خون جمع شده بود زیرش...
میگفتند
_کی ترکش رو در میاری؟
لبخند میزد
_ نگه داشتم هروقت آهن گرون شد :)
[شهیدجعفریزدی]
عروسی برادرش بود... شیرینی پخش میکرد...
به شوخی بهش گفتن
_ پرونده تو هم داره میاد بالاآ
خندید...
_ ای بابا... ما قبلش پریدیم...
[شهیدجعفریزدی]
از خط که آمدند دیدند پیرمردی خوشرو و نورانی قوطی های کنسرو و کمپوت را روی زمین به خط چیده... و زیر هرکدام شعله آتش...
جلوتر که رفتند دیدند برایشان چای دم کرده...
امکانات نبود و استکان کم :)
پ. ن: بارها نامش را تایپ کردم و چندی بعد پاک... گویی میخواهد گمنام باشد اویی که گفت برایم پرونده شهادت تشکیل ندهید... و سالها بعد در کتاب خاطرات شهدا نیز خاطرات او هست و نامی از او نه:)