_اگر درس نخوانید؛
به خون شهدا خیانت کرده اید...
بکوشید ودرس بخوانید وبا تعهد به انقلاب حافظ آرمان ها و دستاوردهای خون شهدا باشید
[شهید محمد رمضانی ]
با مرکب خونِ شهدا مینویسیم علم را...
جهان را آماده ظهور مولا میکنیم..
باشد که رستگار شویم...
#همینالآننوشت:)
_ اما شما ای همسنگرانم...
فردای انقلاب وجامعه اسلامی به دست شماست...
شمادر بارگاه حق تعالی مسئولید باید به وظیفه اسلامیتان عمل کنید وخدمتگذار به اسلام وقرآن باشید وبادرس خواندنتان بیشترین ضربه را به پیکر نحیف دشمن بزنید.
شماها باید ادامه دهنده راه شهدای صالح و برجسته ای همچون شهیدبهشتی، شهیدرجایی وباهنر وشهیدان محراب باشید.
[شهیدمحمدرجبزاده]
_ دانش آموزان ودانشجویان،
خواهران وبرادران در کسب علم ودانش وارزش های اسلامی بی نهایت جد وجهد نمایند چراکه ساخت آینده مملکت وخدمت اسلامی به دست آنها خواهد بود
[شهید ذوالفقار ذولفقارپور]
_ تقاضا دارم که این سنگر علم و تربیت را هر چه محکم تر نگه دارید:)
[شهید غلامعلی عباسی گلستانه]
_ سنگر شما مدرسه
و سلاح شما کتاب است
به گفته امام جهاد شما درس است!!
بکوشید و تلاش کنید و درس بخوانید تا بتوانید هر چه بهتر و بیشتر به اسلام کمک کنید
و در کنار درس در صحنه بودن شما بسیار مهم است همانطور که رزمندگان در جبهه ها می جنگند شما هم در پشت جبهه با درس خواندنتان و در صحنه بودنتان، آمریکا و ایادی کثیفش را مایوس کنید.
[شهید علیرضا سهایی]
بهقول #امامخمینی(ره) :
خدایا
ما بندگان ضعیف هستیم
ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم
ما هیچیم!
و هرچه هست تویی..
-آرهوالا:)
[کانال طلبه عکاس]
شب بود...
پنج ستون نشسته بودند... آماده فرمان...
(دوره آموزشی بود) حرف میزد... ولی چیزی نمیشنیدند...
گفتند
_صدا نمیاد عقب...
با همان تن صدای خیلی آرام گفت
_ بار آخر بود که با این تن صدا حرف زدید... هرکس سوال داره دستشو میبره بالا... ضمنا صدای توی ذهنتونم باید چشم پوشی کنید و تمام تمرکزتون به صدایی که باید بشنوید...
به یکباره سکوت شد...
پنج ستون نشسته بودند در فضای خاکی... آماده فرمان... اینبار صدا را هرچند واضح نه اما بهتر از قبل دریافت میکردند...
گفت
_مفهوم شد؟
همه یک صدا
_ بععلههه
اوضاع دیدنی بود...
لب به روی خنده بست و گفت
_ با این حرکت که درجا لو رفتیم و به رگبار بسته شدیم... وقتی گفتند متوجه شدید؟ کافیه تو دلتون صلوات بفرستید...و اونی که متوجه نشده دستش رو ببره بالا و فرمانده براش توضیح میده... هرچند همگی باید تمرکز داشته باشند تا وقت تلف نشه برای توضیح دوباره... مفهوم شد؟
باز آمدند بگویند بله که خندهشان گرفت...
صلوات در دل ها فرستاده شد...
[اندر احوالات]
طرحولایت
•| مَلْجَأ |•
شب بود... پنج ستون نشسته بودند... آماده فرمان... (دوره آموزشی بود) حرف میزد... ولی چیزی نمیشنیدند.
یک مسیر پیچ در پیچ جنگلی...
باد می پیچید...
دو ستون پیش می رفتند...
قبلا طی کرده بود که حواست هم زمان باید به راه باشد که قدم هایت صدا ایجاد نکند و هم اینکه قامت نفر جلویی ات را بشناسی تا بر فرض احتمال نیروی دشمن جایگزین جلویی ات نشود و ستون را به بیراهه نکشد و سربه نیست نکند و این درحالی ست که باید حواست به صدای ضعیف قدم های پشت سریت هم باشد که اتفاقی نیفتد برایش...
و حالا صدا از هیچکس درنمی آمد...
باد آزادانه میپیچید بین درختان و ناگه منور پرصدا شلیک شد...
آسمان روشن شد...
همه نشستند و سر پایین گرفتند...
[اندر احوالات]
طرحولایت
•| مَلْجَأ |•
یک مسیر پیچ در پیچ جنگلی... باد می پیچید... دو ستون پیش می رفتند... قبلا طی کرده بود که حواست هم زما
رزمایش که تمام شد... نفسی آسوده کشیدند... هرچند هیجانش به دل نشسته بود و ریسک دوباره امتحان کردنش را خواهان بودند... اما آنهمه دلهره... خوب شد که تمام شد... زمزمه ها می پیچید که _تموم شد...
_آخییشش...
_ بریم استراحت
_کاش دوباره بود...
ایستاد رو به جمعیت و گفت
_ سر هم چهل و دو دقیقه شد... تموم شد الان میرید استراحت میکنید و فردا هم سر کلاسای رسانهتون...
ولی یادمون باشه که همین لحظه برادرانمون دارند تو سوریه می جنگند...
یادمون نره...
هاج و واج ماندند... شاید یک دهم درصد جنگ را درک کرده بودند...تازه این که نمایشی بود و مطمئن بودند اتفاقی نمی افتد!
[اندر احوالات]
طرحِولایت
گمان کردم برای بازدید از فروشگاه سپاه آمده،
چرخی زد...
برخی قیمتها را پرسید...
رفت....
چند روز بعد فهمیدم آمده بوده برنج بخرد؛ پول کافی نداشته.
فرمانده ارشد جنوبشرق کشور!
فرمانده سپاه منطقه شش!
فرمانده قرارگاه قدس!
و فرمانده لشکر ثارالله بود!
#حاجقآسِم