eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
291 دنبال‌کننده
950 عکس
127 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
_ دانش آموزان ودانشجویان، خواهران وبرادران در کسب علم ودانش وارزش های اسلامی بی نهایت جد وجهد نمایند چراکه ساخت آینده مملکت وخدمت اسلامی به دست آنها خواهد بود‌ [شهید ذوالفقار ذولفقارپور]
_ تقاضا دارم که این سنگر علم و تربیت را هر چه محکم تر نگه دارید:) [شهید غلامعلی عباسی گلستانه]
_ سنگر شما مدرسه و سلاح شما کتاب است به گفته امام جهاد شما درس است!! بکوشید و تلاش کنید و درس بخوانید تا بتوانید هر چه بهتر و بیشتر به اسلام کمک کنید و در کنار درس در صحنه بودن شما بسیار مهم است همانطور که رزمندگان در جبهه ها می جنگند شما هم در پشت جبهه با درس خواندنتان و در صحنه بودنتان، آمریکا و ایادی کثیفش را مایوس کنید. [شهید علیرضا سهایی]
به‌قول‌ (ره) : خدایا ما بندگان ضعیف هستیم ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم ما هیچیم! و هرچه هست تویی.. -آره‌والا:) [کانال طلبه عکاس]
شب بود... پنج ستون نشسته بودند... آماده فرمان... (دوره آموزشی بود) حرف می‌زد... ولی چیزی نمی‌شنیدند... گفتند _صدا نمیاد عقب... با همان تن صدای خیلی آرام گفت _ بار آخر بود که با این تن صدا حرف زدید... هرکس سوال داره دستشو میبره بالا... ضمنا صدای توی ذهنتونم باید چشم پوشی کنید و تمام تمرکزتون به صدایی که باید بشنوید... به یکباره سکوت شد... پنج ستون نشسته بودند در فضای خاکی... آماده فرمان... اینبار صدا را هرچند واضح نه اما بهتر از قبل دریافت می‌کردند... گفت _مفهوم شد؟ همه یک صدا _ بععلههه اوضاع دیدنی بود... لب به روی خنده بست و گفت _ با این حرکت که درجا لو رفتیم و به رگبار بسته شدیم... وقتی گفتند متوجه شدید؟ کافیه تو دلتون صلوات بفرستید...و اونی که متوجه نشده دستش رو ببره بالا و فرمانده براش توضیح میده... هرچند همگی باید تمرکز داشته باشند تا وقت تلف نشه برای توضیح دوباره... مفهوم شد؟ باز آمدند بگویند بله که خنده‌شان گرفت... صلوات در دل ها فرستاده شد... [اندر احوالات] طرح‌ولایت
•| مَلْجَأ |•
شب بود... پنج ستون نشسته بودند... آماده فرمان... (دوره آموزشی بود) حرف می‌زد... ولی چیزی نمی‌شنیدند.
یک مسیر پیچ در پیچ جنگلی... باد می پیچید... دو ستون پیش می رفتند... قبلا طی کرده بود که حواست هم زمان باید به راه باشد که قدم هایت صدا ایجاد نکند و هم اینکه قامت نفر جلویی ات را بشناسی تا بر فرض احتمال نیروی دشمن جایگزین جلویی ات نشود و ستون را به بیراهه نکشد و سربه نیست نکند و این درحالی ست که باید حواست به صدای ضعیف قدم های پشت سریت هم باشد که اتفاقی نیفتد برایش... و حالا صدا از هیچکس درنمی آمد... باد آزادانه می‌پیچید بین درختان و ناگه منور پرصدا شلیک شد... آسمان روشن شد... همه نشستند و سر پایین گرفتند... [اندر احوالات] طرح‌ولایت
•| مَلْجَأ |•
یک مسیر پیچ در پیچ جنگلی... باد می پیچید... دو ستون پیش می رفتند... قبلا طی کرده بود که حواست هم زما
رزمایش که تمام شد... نفسی آسوده کشیدند... هرچند هیجانش به دل نشسته بود و ریسک دوباره امتحان کردنش را خواهان بودند... اما آنهمه دلهره... خوب شد که تمام شد... زمزمه ها می پیچید که _تموم شد... _آخییشش... _ بریم استراحت _کاش دوباره بود... ایستاد رو به جمعیت و گفت _ سر هم چهل و دو دقیقه شد... تموم شد الان میرید استراحت میکنید و فردا هم سر کلاسای رسانه‌تون... ولی یادمون باشه که همین لحظه برادرانمون دارند تو سوریه می جنگند... یادمون نره... هاج و واج ماندند... شاید یک دهم درصد جنگ را درک کرده بودند...تازه این که نمایشی بود و مطمئن بودند اتفاقی نمی افتد! [اندر احوالات] طرحِ‌ولایت
کاری کنید که شهـدا، رنـگ‌ِ‌ ثابت زندگی‌ مردم بشوند:) ‌[ امـام خامنه‌ای]
گمان کردم برای بازدید از فروشگاه سپاه آمده، چرخی زد... برخی قیمت‌ها را پرسید... رفت.... چند روز بعد فهمیدم آمده بوده برنج بخرد؛ پول کافی نداشته. فرمانده ارشد جنوب‌شرق کشور! فرمانده سپاه منطقه شش! فرمانده قرارگاه قدس! و فرمانده لشکر ثارالله بود!
اصلاحطلب: +کجا رو بزنیم؟ _ببین رهبری این هفته از کجا دفاع کرده... اصول‌گرا:‌ +کجا رو بزنیم؟ _ببین این هفته رهبری کجا رو زده ... دنبال رهبری برو. (زیر چشمی هم نگاه کن که اونجا خودت نباشی... که اگه بودی سکوت کن) انقلابی: +کجا رو بزنیم؟ _ببین کجا قراره انقلاب رو بزنه... هدف اونجاست. نذار تو کارزار نوبت به امام برسه... [حمیدرضا مقصودی]
•| مَلْجَأ |•
_شده تا حالا آرامش نداشته باشی؟ +تا آرامشو تو چی ببینی _بهتره بگی بی قراری رو تو چی میبینی! +همون!!
_همه چیز این دنیا فانیه... ابرو بالا انداخت و مچ‌گیرانه مثلا گفت _ یعنی تار‌ک‌الدنیا بشیم دیگه نه؟ لبخند زد _ نه...اتفافا خدا اینهمه نعمت رنگارنگ داده برای ما...برای بنده‌هاش...تا استفاده کنیم تعجب کرد _ پس منظورت چیه؟ + باید دلبسته نباشیم...فقط یه نوع تعلق خاطر هست که اونم مخصوص خداست...استفاده کن از نعمتایی که الله سخاوتمندانه پیش کِشِت کرده ولی دل نبند؛ که یه روزی تموم میشه...اتفاقا همین دل نبستنه قاب عکس صبر و استقامت و آرامش رو بر دلت محکم میکنه تا هیچ وقت نیفته و نشکنه...اینکه اعتقاد داشته باشیم همه رو خدا داده و خودش هم میگیره...اینکه فقط دلبسته خدا باشیم...یعنی بنده‌من...تو برای منی...حواست رو به من جمع کن... نگاهش مستفهم بود...گویی هنوز جا نیفتاده بود برایش... لبخند زد و ادانه داد _ گولِ نعمت را مخور...مشغولِ صاحبخانه باش... و رفت...من هم نشسته بودم جوار و پنجره لحظاتم را قلم می‌زدم... [اندر احوالات]
سیدی... لخظات را زیر و رو می کنیم تا دمی شما را در گفتارمان...در کردارمان یافت کنیم... سال ها می نشینیم گوشه اتاق و کلاف سردرگم زندگی مان را زیر و رو میکنیم اما دریغ... سیدی...دلمان خون گشته از دست خودمان...شما چه می کشید از دست ما؟ سیدی...آقا...روحی‌فداک...تصدقتان شوم...بگذارید فقط صدایتان بزنم... بگذارید این لحظات را به یادگار ثبت کنم... آقا...سیدی...سیدی []