یه بنده خدایی میگفت:
_ خدایا ما رو ببخش که توی انجام کار خوب یا جار زدیم! یا جا زدیم . . .
•| مَلْجَأ |•
دعوت ڪرده بودند برای افطار. من و خانم فخری زاده سر یڪ میز بودیم.ایشان محبت داشتند. برای من برنج ڪشیدند. دستشان میلرزید.گفتم حاج خانوم من سر ترور داریوش لرزش دست گرفتم.شما چرا دستتان میلرزد.گفتند شما راحت شدید ما هر روز ترور میشویم . هر روز آماده ترور هستیم.
حاج خانوم امروز راحت شد...
مثل خانوم علیمحمدی
مثل خانوم شهیاری
مثل خانم روشن
مثل من
دیگر لرزش دستمان دلیل یڪسان دارد
[واڪنش همسر شهید داریوش رضایینژاد به شهادت محسن فخری زاده]
#شهيد_محسن_فخري_زاده
#انتقام_سخت
وقتشه نوحه هایی که برای سردار میذاشتیم رو دوباره بذاریم.هرچند هیچ وقت وقفه ای نیفتاد!
#ادمینیاطوری
چهارده سال داشت...
لباس رزم ولی بهش میومد...
ابهت رزمندگان اسلام در وجودش نهادینه شده بود.
گفتند تا الآن چه کارهایی کردی؟
سرشو انداخت پایین گفت...
_ من هیچ کاری نکردم...هیچ کار...همه به خواست خدا بود..ما فقط وسیله ایم...من که کاری نکردم...فقط خدا! :)
[اندر احوالات]
AUD-20200119-WA0052.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
اولین صوتی که پارسال این موقع ها درباره حاجقآسِم شنیدم!
باشه برات به یادگار
_شهادت او را تبریک و فقدان او را تسلیت میگویم
#شهید_محسن_فخری_زاده
[حضرتآقا فرمودند#سیدنا]
کتاب فلان در حوزه شان هنوز تدریس نمیشد. اما او بهر علاقه ای که داشت خودش میخواند. کتابی که شاید در سه هفته تدریس میشد را یک افطار تا طوع تمام کرد!
هم میخواند هم خلاصهنویسی میکرد!
می گفت
_ من کلا کتاب دوست دارم! دوست دارم همیشه در حال مطالعه باشم.
[#او...]
زمان تحصیلش در یک شبانه روز، بیست ساعت درس میخواند!
همیشه میگفت درس بخوانید. درس بخوانید. درس بخوانید.
[#او...]