نُھ سالم بود. دم مغازه دوست بابا رو نوڪ پنجهِ پا وایساده بودم و روی ساعد یه دستم ڪیف دستیم آویزون بود و چادرمو بالا نگه داشته بودم و با اون دستم به اون انگشتر خوش رنگ اشاره می ڪردم. بابا ڪه مبلغش رو حساب کرد همونجا دستم ڪرد و من لبخند عضو جدانشدنی صورتم بود:)))
•| مَلْجَأ |•
نُھ سالم بود. دم مغازه دوست بابا رو نوڪ پنجهِ پا وایساده بودم و روی ساعد یه دستم ڪیف دستیم آویزون بو
از نگینش؛ عطر سیب سرخ حرم ساطع میشود:)🌿♥️
عکس: به وقتِ زیر و رو کردن خاک خاطرات
+ بالاترین خدمت بھ جامعۀ انسانها و محڪمترین و استوارترین پایھ برا؎ زندگی ڪردنِ انسانها این است ڪھ اندیشیدن را بھ آنها بیاموزیم.🌱
_ احیانا کتابای شهید بهشتیو داری؟
+کتاباشونو نه ولی نوشته هاشونو خیلی می خونم. شهید بهشتی یک ملت بودند:)
_ایول الله... من یبار رفتم سرمزارش... انقده با صفاس
+واعااییی من دیوونه اینجور جاهام.
_ و نیز من دیوونه دوجای دیگهم مشهد و راهیان نور
+یه فلسفه ای دارم که میگه : هرجا که عطر یاس باشد دل می رهد سوی دیارش. هر جا که عطر مادرم هست، دل می دود با چشم گریان
[ اندر احوالات]
من و فاطمه و محدثه
گاهی فکر میکنم به حال و هوای علامه مجلسی و یا شیخ عباس قمی وقتی که از شهادت حضرت زهراښ می نوشتند. هر چند کلمه چه مدت گریه می کردند؟! چقدر آه می کشیدند؟ آخ . . .
#بغض...
. . . اما شما علمدار بودید، هستید! علمداری که طنین قدم هایش، در مرز های اسلامی، آرامش جان است. علمداری که گر کمان ابرویش را زه کند، تسلیحاتِ نظامیِ دشمنانِ پشت پرده و آشکار، سر در گریبان، در سه کنج، خلوتی پنهان می گزینند. علمداری که تا لحظه های آخر علم از دستش نیفتاد و اگر چه جسمش را به بهای دیدار یار داد اما دستش علم را نگاه داشت! . . .
عین | گردانِتدارکات
•| مَلْجَأ |•
شب و نیز عاقبت توی شبدرِ مھر نیز به خیر •-•
و سلام بر توی نارنجِ معطر•-•
•| مَلْجَأ |•
و سلام بر توی نارنجِ معطر•-•
آصال و عاقبتِ تویِ گلپرِمِھر پر برکت •-•
هدایت شده از ♡گالری ایوانا♡
یه سری چیزها رو آدم باید بذاره خاص بمونه تو جای خاص با آدمهای خاص تجربهاَش کنه تا مزهاَش تکراری نشه..!
تجربه کردی؟
مثلاً
چاینبات فقط اون چایی که شبها با بچههای جهادی دور هم جمع میشیم و تو اون استکان باریکها میخوریم..
فلافل؟فلافلهای مسجد ارک!
دیگه چی..؟ :)
#توابین
@Talabe_akas