مستم از بادۀ عشق تو
و از مستِ چنین،
پندِمردانجهاندیدهُهشیار
مَخواه
[امام خمینیرھ]
•| مَلْجَأ |•
شبانگاھِ بارانیِ توی شبدرِ چهارپرِ شبنمنشان، پُربرڪت •-•
شباهنگامِ معطر به خاکِ بارانزده و یاس های پیچک شدۀ توی نارنج عطراگین، آرام! •-•
رفقا رو اونجا شناختم که تو راهیان نور نمیزدند رو شونم بگند گریه نکن. خودشونم می نشستند چادر می کشیدند رو صورتشون زار میزدند . . .
وقتی قلمت را باید تراش کنی و سیصد و شصت و پنج روزی میشود که از نوشتن گذشته است.