هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
کلیپ صوتی | پیروزی تضمین شده ملت ایران - Khamenei.ir.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
به خدا اعتماد کنید! ما پیروزیم..
[ چقدر این صوت آرامش داشت ]
@ir_tavabin
_ بی معرفتی کردم چرا زیاد نجاتم دادن ولی من دوباره پریدم توش؟ حالا نجاتم نمیدن تا بهم بفهمونن
+ بیا امشب بریم سمتشون سمت رفقای آسمونی بیا امشب عهدی که اون سب تو پادگان بستیمو علنی کنیم همون که گفتیم ساعت دو بریم و نشد. الآن ساعت دوعه. بیا چشممونو ببندیم و خودمونو اونجا تصور کنیم. تو این طرف مزار من اونطرف مزار. سرمون رو سنگ معطر مزار شهید گمنام. و حرف بزنیم باهاش. مثل همون روزا
_ من اون طرف مزارم
ضبط هی میخونه شهید گمنام
تازه شروع کرده سنگ مزارش یکم سرده ولی روش اروم بگیری گرمت میکنه
+ من هم ابن طرف مزار پوشیه م رو انداختم رو صورتم و آروم اشک میریزم. هوا سرده و زیر چادرم جمع میشم.
_ سردمه. بیا صورتمونو بزاریم رو مزارش
+ نفس بکشیم. گریه کنیم اشکامون بیفته رو مزارش.
_ صدا گریم که اذیتت نمیکنه؟ بی صداسا یکم ولی صدا داره
+ این باد رو می بینی هرازگاهی می وزه و سوز میزنه به چشم؟ طنین گریهت رو میبره تا آسمونا پیش رفقای آسمونی. بین گریهت برای منم دعا کن رفیق
_ نسیم،یکم سرده ولی با این نوا گرم
+ از این بعد هر کی ازم پرسید چند بار رفتی راهیان نور میگم سه بار. یه بار سال نود و هفت. یه بار نود و هشت. یه بار هم شب بیست و دوم بهمنِ نود و نه
_ بیا یه قراری بزاریم . . .
+یاعلی!
[اندر احوالات]
منومحدثه
_ به نظرت چند بار باید آصفه این شعر رو زمزمه کنه تا مصطفی به خوابش بیاد ؟!
+ انقدر ڪهـ این شعر پشت پلڪاش حڪ بشه و تو خواب هم ڪه خودش هوش و حواس نداره بگه، آسیدمصطفی براش زمزمه کنهـ . . .
_ طبیبِ درد من، آن گلرخ جفا پیشه،
به رویِ من دری از خانقاه خود نگشود...
+ طلوعِصبحِسعادت،فرا رسد ڪه شبش
یگانه یار به خلوت بداد اذن ورود . . .
[ اندر احوالات]
منوتارا
_ اندر میانِ واژه هایَت گُل خَتمی می بارَد....! :)
+ورُوشنای واژه هـایت، وارِش اسـت بهــر ایــن گیاهِ اینڪ ســـر بـــر آورده
_ کلامتان شد عسل، شُد اَنارِ پونِه زده، شُد چای دارچینِ داغ بِه روی هیترِ قرمزِ ننه بزرگ، شد بِهِ تازه و به جانِمان ریخت .... !
+ و مِھرتان شد نوࢪِ بیـــن بـرگ هـای سـبـز، شد عطࢪِ شیرکاکائوی اولِ صبحِ زمستانی. شد گرگُمیشِ اذانِ صبح
[اندر احوالات]
منوتارا
_ میدونی گاهی خودم رو با تو، توی چه موقعیتی تصور میکنم؟ تو قسمت تدارکات پشت خط مقدم باهم دیگه شوخی میکنیم. من ، تو ، محدثه، فاطمه
+ لابد من بلندگوها رو آماده میکنم، تو هم متن مناجات رو مینویسی، محدثه هم دعای قبل از اذون رو پخش میکنه، فاطمه هم لیوانای چایی رو میذاره تو سینی.
_ یه چیزایی تو این مایه ها اما حرفه ای تر.
+ حرفه ای تر!! ولک میخوای بفرستیمون قدس(خندهههههه)
_ گاهی وقتا از شدت خستگی جون نداریم تکون بخوریم با این وجود میون عطر اسپند و صدای شلیک خمپاره با اون مانتوهای خاکی رنگ بلند و گشاد از این طرف به اون طرف میدویم. ما بیشتر سر میزنیم به خانمای مجروح و بچه های کوچیکشون باهاشون خوش و بش میکنیم. سر به سرشون میزاریم.
+ کتاب میخونیم براشون... گاهی حافظ گاهی فاضل.
_ نمیدونم چرا این تصورا زیاد میاد تو ذهنم.
+ تصورت،تصاویر باب طبعی روبه ذهنم فرستاد... دلم خواست یه نامه بنویسم به منِسال های دور و دراز آیندهم از این احوال و حالات اینروزامون.
_ منم تو خاطراتت بنویس میون سیل بسیجی های تدارکات.
+ گُلپَرِسبز بنویسمت؟ یا رایحه؟
_ من چی بنویسمت؟ انار سرخ؟
[اندر احوالات]
منوگُلپَرِسَبزْ
_ شیشه شکسته رو که تیکه هاشو بغل هم بزاری چقدر دوام میاره؟ نچسبونی آ فقط یه لحظه بغل هم بزاری
+ شاید با یه نسیم گذرا به هم بریزه
_ احساس میکنم قلبم تو یه همچین وضعیته. اون نسیمم نسیم راهیان نوره، که هر از گاهی میاد.
[اندر احوالات]
منومحدثه