گفت:
_ در دلش چه رازیست
که ما آه میکشیم او می سراید؟
گفتم:
+ همه فراق های عالم،
شهروندان دل او هستند!
؛
[اندر احوالات]
_ تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
_ راه گم ڪردم ابو اسحٰاق!
_ راه بلدی چون تو ڪهـ راه را گم ڪند،
نا بلدان را چه گناه؟!
_ راه را بستهـ بودند از بيرآھ رفتم؛ هر چه تاختم مقصد را نيافتم. وقتی به نينوا رسيدم خورشيد بر نيزھ بود . . .
_ شرط عشق جنون است؛ ما که ما نديم،مجنون نبوديم!
[مختآرنامھ]
وای بر حسرت زدگانی که جبران را نمی گزینند. جای اینکه دست بر زانو بگیرند، زانوی غم بغل زده اند. آه از حسرت نشینان کوی غفلت، که روزنه نور را در مییابند و پیش نمیروند. آه از حسرت نشینانِ کوی هراس!
#یکڪلام
يَسْأَلُكَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ ۖ
قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اللَّهِ ۚ
وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبًا ۳۶
[قرآنِمُبین | سورۀاحذاب]
وای بر چشم فروبستگان! وای بر آنانکه گل را میبویند و منکرِ ذاتش میشوند. نور را میبینند و تاثیر نمیپذیرند و همچنان در سطوح ذهن، تاریکی برمیگزینند. وای بر آنان که جفاکارانه سرچشمه را از یاد برده اند!
#یکڪلام
یک روز دشمن بمباران کرد ملت ها را.
خانهها مخروبه شد و غیرت،زانویغم
بغلگرفت.ناگاهشما پابه عرصه نهادید.