eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
نیاز دارم شهید همت درونم از پشت همون بلندگوهای زمان جبهه بهم بگه : قلم می‌زنی روی کاغذ برای رضای خدا، راه میری برا رضای خدا، کلا هرکاری می‌کنیم باید برای رضای خدا انجام بدیم.
من؟ دور از کربلا (هِعی)
•| مَلْجَأ |•
مثلا چشمای سرخ از گریه و اشک هایی که عطر یاس دارند
• ا‌شک‌هایی که عطر دارند. یک روز مانده به محرم خانومگل چادر به کمر می‌بندد و دیگ عدسی را بر کاشی های خیس حیاط بار می‌گذارد. عمو ها در حیاط برو بیایی دارند و خانم ها در آشپزخانه سیب زمینی نگینی خورد می‌کنند. من تکیه دادم به دیوار کنار آشپزخانه، روبه‌روی پردۀ مخملِ سرخِ پس زده شدۀ ایوان و بسته های دارچین را در ظرف خالی می‌کنم. خانومگل بسم الله می‌گوید و دیگ را هم می‌زند. ملاقه را در دیگ می‌چرخاند و حاجت یک محل برآورده می‌شود. صلوات می‌فرستد و عطرِ گلابِ گل‌های محمدی در ایوان می‌پیچد. زیر لب ذکر یا فاطمه خیرالنساء می‌گوید و یاسهای حیاط پشتی تا پشتِ بام قد می‌کشند. تمام شب را در ایوان روی سجاده مخمل سرمه ای رنگش نشسته و دعای توسل می‌خواند. همان سجاده اش که عمه‌حوری برایش گلدوزی کرده بود. عمه حوری فرزند اول خانومگل و آقاجان است. در بمباران دهه شصت زیر آتش انفجار جان داد. پرستار اعزامی به جنوب بود. مادر می‌گوید چشم های مشکی و بادامی و برگشتهْ مژگانم به او رفته و عمه راحله بر چشمانم بوسه می‌زند و چهارزانو می‌نشیند و شروع به تعریف خاطرات آن روزها می‌کند. روزهای بمباران و خاموشی ، قطعی خطوط برق و فانوس های روشن، چسب های پهن زرد رنگ بر پنجره های خانه، گلدان های ترک برداشته و گیاه های قد کشیده، از آن روزها می‌گفت و مادر با پر روسری‌اش اشک پای چشمش را پاک می‌کرد. یک شبِ قبل از محرم الحرام، خانومگل می‌نشیند بر سجاده اش و تمام شب را دعای توسل و زیارت عاشورا می‌خواند و اشک‌هایش را با دستمالِ پارچه‌ای‌اش پاک می‌کند. می‌نشینم کنارش و دستانِ حنازده‌اش را می‌بوسم. سر بر زانویش می‌گذارم و دست بر سرم می‌کشد و می‌گوید : بوی دارچین گرفته ای. آینه ی تمام قد حوری هستی بالام. همین روزها بود با پیرهن مشکیِ گل‌گلی‌اش که از دزفول باخودآورده بود دور حیاط می‌رفت و می‌آمد. آبکش آبکش عدس در دیگ هل می‌داد و پرِ شالِ عربی‌اش در هوا تاب می‌خورد. جگرگوشم بود مادر. از پایین نگاهش می‌کنم. گیره به روسری اش زده و موهای نقره فامش را پوشانده. لبخند می‌زنم و می‌گویم : خودم می‌شوم دخترت. حوری ات. غمت مباد خانومگل. تبسم می‌کند و گونه ام را نوازش و می‌گوید : غم که نباید کم شود جانم. غم خوب است منتها به جایش. زنِ عمو محمد بچه‌خورده سال های فامیل را در اتاق می‌خواباند و مابقی، ظرف ها را در آشپزخانه آماده می‌کنند. همیشه شب اول محرم الحرام را خانومگل در خانه‌اش روضه می‌گیرد، در خانه همیشه باز است و همسایه ها دسته دسته از دروازده داخل می‌آیند و سینی چای را بین‌شان تقس می‌کنم. عمو احد نوحه می‌خواند و با ساره زیر پنجره می‌نشینیم و اشک می‌ریزیم. یادم است خانومگل می‌گفت : یک روز پیغمبر برای امام‌حسین اشک می‌ریزند که حضرت فاطمه می‌پرسند پدر چرا گریه می‌کنید. می‌گویند برای غربت حسینم که روزی هیچکس نیست تا برایش گریه کند. عزیزکم ظهر عاشورا نه پیامبر صلوات الله علیه بود، نه پدرش علی بن ابی طالب، نه مادرش فاطمه الزهراء نه ... و صدای لرزانش امانش نداد تا باقی‌اش را بگوید. زیرلب بغض کرده می‌گفت : حسین غریب مادر حسین غریب مادر با ساره زیر پنجره نشستیم و اشک می‌ریختیم و ساره می‌گفت این اشک ها عطر یاس دارند ، عطر یاس های خانۀ علی'ع و فاطمهۜ .
ما شهرتمان بستہ بہ این ست بسوزیم.
•| مَلْجَأ |•
گاهی خود را در سیاهیِ صحرایی درشب می‌یابم. کمی‌دورتر ازخیمه هایی که علمِ‌سبزِهاشمی‌شان‌ستون آسمان است. قدم بر می‌دارم و ذوالجناح را می‌بینم، بی‌قرار است؛ گمانم دلش شور می‌زند. قدم برمی‌دارم و نوای‌آرام گریۀ گلِ محمدیِ رباب را می‌شنوم، آرام و پر سوز. اشک‌می‌ریزم‌و ازپس اشک‌های‌زلالم، هاله نوری را می‌بینم که خیمۀ علی‌ بن‌ الحسین را دربرگرفته. جلوتر می‌روم ام‌وهب را می‌بینم قاب گرفته شده در چادرِ سفیدش، لبخند بر چهره دارد و بوسه بر جبین پسرش می‌نشاند و زنی قد و بالای همسر جوانش را در لباس رزم می‌ستاید. نگاه می‌چرخانم و در گوشه‌ای دیگر از صحرا مردِ دوران‌دیده‌ای را می‌بینم که نه زره دارد و نه کلاهخود. قامتش مرا یاد بزرگ‌مردی انداخت که نامش را در خطوط کتب زیادی خوانده بودم، حبیب بن مظاهر. قدم برداشتم و چادرم بر خاک های نرم کشیده شد. این خاک را باید بوسید، باید بر چشم نهاد، باید چادرم را متبرک کنم به آن و با خود بیاورم. آرام گام برمی‌دارم و خار های صحرایی بر گوشه چادرم کشیده می‌شوند. پلک بر هم می‌نهم و جان و دل می‌سپارم به طنین گام های پرهیبتِ غیرت الله، دلم آرام می‌گیرد در پناهِ حضور عموعباسِ رقیه خاتون. قدمی برمی‌دارم و با صدای محکم و اندوهناکِ زنی، می‌ایستم و جانم چونان دسته‌ای شاپرک پر می‌کشد از تنم و بارها در سرم می‌پیچد : فالله خیرا حافظا. دعا بدرقه ی راهِ برادرش حسین'ع می‌کند و از هوش می‌روم و وقتی چشم می‌گشایم پرچمِ یا اباعبدالله'ع را در میانۀ خیمۀ عزا می‌بینم.
چشمتو دور ببینند می‌زنند دخــترا رو چشمتو دور ببینند می‌کشند معجرا رو
ساعت چهار و پنجاه و یک دقیقه صبحِ دوشنبه / مسجد / بینِ راه / مرداد ۱۴۰۱