در سالن نمایشگاه نشسته بودم روی صندلی چوبی داشتم کتاب می خواندم
از چند میز آنور تر صدایشان می رسید
می گفت_ یه وقتایی یه جوری کار هام تو هم گره می خوره که حس میکنم زندگیم یه کلاف خاکستریه که سر و تهش معلوم نیست...
مخاطبش گویی با لبخندی ملیح پاسخش را میداد
_ که آدم دلش می خواد همه مشغله هاشو هل بده عقب و توکل کنه به خدا... می فهمم چی میگی و منظورت چیه...
لبخند زدم و پاراگراف دیگری از کتاب تکیه داده به دستم را خواندم
_"هر وقت در زندگیات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است(میرزا اسماعیل دولابی) "
[ اَندَر اَحوآلآت]
خندیدم و شانه به شانه اش زدم
_ حالا چته غمباد کردی یه گوشه تو فکری؟
نگاهش همچنان نقطه نامعلومی را رصد می کرد و سرش کمی متمایل شد به من
_ دارم به چند ساعت پیش فکر میکنم...ناراحتم.
چشم درشت کردم و نقاب تعجب به رخ زدم
+ یعنی داری برای گذشته غصه می خوری؟
چیزی نگفت
+چند وقت پیشا یه کتاب می خوندم...هر جمله ش درس معرفت زندگیه...من که خیلی بهره بردم
نگاهم کرد و من دست بلند کردم کتاب را از میز کنار پنجره برداشتم...
و او پشت جلدش را نگاهی انداخت و خواند همان پاراگرافی که از بس خوانده بودم، از بر بودم:
"گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.(میرزا اسماعیل دولابی)"
[اندر احوالات]
گفتم+ یه وقتایی آدم دوست داره بشینه یه گوشه و به ریز و درشت های زندگیش یه مدل دیگه نگاه کنه... اون وقت ته اون همه فکر کردن یه لبخند عمیق بنشونه کنج لبش و بگه خدایا خیلی غفّاری... خیلی ستّارالعیوبی... خیلی رحمانی... خیلی رازقی... خیلی(!)
او ولی اشاره ای به کتاب در دستش کرد و شروع به ورق زدن به صفحات قبلش.
دو روز تمام نکته برداری میکرد از آن کتاب
_ تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی و…خدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و… . کار محبت همین است.
خندیدم
+ کتابه خیلی روت تاثیر داشته ها؟!
_ کار خدا بود که اون روزاون اتفاق بیفته و این کتاب به دستم برسه!
+پس به قول آمیرزا اسماعیل دولابی کار محبت همین است! (:
[ اندر احوالات ]
_ ما فَقَدَ مَن وَجَدَک و ما الّذی وَجَدَ مَن فَقَدک؟!(:
کسی که تو را یافت،
دگر چه چیزی را فاقد است؟
و کسی که تو را فاقد شد،
دیگر چه چیزی دارد؟ 🌿💙☕
از ساعت یک و بیست دقیقه چهارشنبه دهم اردیبهشت نود و نه، تا شش و هشت دقیقه صبح
در سکوت اتاق... هوای سورمه ای تیره...
می نویسد با حس...
امضاء: منتظرالمنتظر
همیشه می گفت
_ من آدم مذهبی ای نیستم ولی خدارو دوست دارم... اربعین دلم میخواد برم کربلا... برای ظهور امام زمان دعا میکنم... ایام فاطمیه و محرم هیئت رفتنو دوست دارم... ولی مذهبی نیستم...
یه بار به روش لبخند زدم و همراه با پلک زدنی گفتم
+ اینا همه که تو گفتی یعنی مذهبی ای!(:
مذهبی بودن عیب نیست عزیز من! قشنگه!
حسین نوری-ویلی ویلی علی شبلی.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
یکی از قشنگ ترین مداحی های تیک سبز خورده تو دفتریادداشت ذهنم!
حزن خاصی داره
از عارفی پرسیدند
_اگر یقین کنید که بعد از چند دقیقه از دنیا خواهی رفت، چه عملی انجام میدهی؟
تبسمی کرد
_ همین کاری که همین الان مشغول انجام آن هستم...ما مکلف به انجام وظیفه ایم
پ. ن: (((((":
[#او]