زمان:
حجم:
154.8K
شب بود و جاده و شیشه پنجره ای که نیمخیز شده بود و خنکای نسیم شبانگاهی
بیشتر شبیه این میمونه که وسط میدون رزم، شبه مثلا سینه خیز داری سیم خواردارا رو قیچی میکنی که یهو بمبارون میشه چهارچرخ های دشمن میاد سمتت
من از وقتی بچه بودم همیشه عاشق وقتایی بودم که بابا مینشستند عمامه ببندند.
با یه دقت خاصی میبندند ک بارها به خودم اومدم دیدم ده دقیقه ست که به در تکیه دادم و دارم نگاشون میکنم.
یا وقتایی که عبا رو میندازند روی شونهشون و کلید رو برمیدارند که بریم بیرون.
وقتی به این فکر میکردم که پیامبر(ص) و ائمه(ع) هم این لباسو می پوشیدند بیشتر عمامه بستن بابامو با عشق نگاه میکردم : )
خشاب افکارش را پر کرد از فشنگ
و رفت در میدان رزم
فشنگ ها را از پشت سیگنال ها سوی افکار کفرآمیز هدف گرفت...
_ دخترها بابایی اند...(':
[همین بس نیست؟... تو خود حدیث نگفته بخوان از این مجمل]
در آخر الزمان به مؤمنان واقعی،
ابله و بی عقل میگویند....
[امام صادق علیه السلام]
حالم سردرگم...
یه چیزی شنیدم ک نمیدونم چیکار کنم...
خوشحال باشم.. گنگ باشم... یا چی؟
حس میکنم خود هستم... یه حس دوری هم بهم میگه خودت دیگه نیستی..
اصلا نمیدونم...
یقینا کله خیر... (':
هر چه خدا خواست همان میشود...