آمدم با واژهها سخن گویم، جز سکوت عایدم نشد. آمدمت که بنگرم گریه ولی امان نداد. دلتنگی در وصال یعنی همین تصدقتان!
این را ملتها بنویسند بگذارند مقابل چشمشان : إِن يَنصُركُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُم
قدم بعدی را برداشتم و همان موزائیکِ نامتعادل زیر کفشم جابه جا شد. به دفعات قبل و قبلتر اندیشیدم. که ساعت های متفاوتی از روز، در احوالات متفاوتی از من، با آدم های متفاوتی نزدم، قدم میزدم و بارها و بارها و بارها شاید اتفاقی از روی همان موزائک لَق رد میشدم. عجیب بود؟ نمیدانم؛ فقط میدانم به تعداد موزائیکهای کفِ حیاط دلتنگ هستم . . .
•| مَلْجَأ |•
آه از کسانی که وسعت عالم بدین بزرگی را از انتهای لوله خودکار می بینند و بی علم، راجع به هر موضوعی اظ
* دیروزی که گذشت؛ تقریبا ساعت یازده ظهر
1/4
بر صندلی ردیف دومِ سمتِ چپِ کلاس ۱۱۱ نشسته بودم. میاندیشیدم، به فلان صفحهی ورق خوردهی کتابی که فرصت نکردم تمامش کنم. به تدریس استاد، به تماسی که باید میگرفتم، به سلف و اینکه ناهار امروز دوغ دارد یا دلستر؟ استاد تدریس میکرد، تضارب آراء در گرفت، دانشجویی از انتهای کلاس کف دستش را بالا برد. استاد دفاعیه صادر کرد، سوال پرسیدم، دانشجویی دیگر ادامه داد، استاد نتیجه گرفت.
2/4
پله های دانشکده را پایین آمدم. در مسیر رفتن به محوطه با آشنایان و شاید قریب به آشنایان احوال پرسی کردم. کتابهای در دستم سنگینی میکرد. فکرم حوالی مطالب پیش مطالعه نکردهی ساعت بعد بود، حوالیِ از خیرِ سلف گذشتن و به جان خریدن تشرِ لطیفِ مامان. حوالی رفتن به سالن مطالعه و نت برداری از کتاب امنیت بین الملل، شاید هم بریبوزان