هنگامی که به یادِ امام حسین افتادید ؛
تردیدی نداشته باشید که حضرت هم به یادِ شماست ...
؛
「
طوبایکربلا」
•| مَلْجَأ |•
این عکسو که اتفاقی دید به این فکر کرد که چه قشنگه رفاقت هایی که آدم گریه کنه برای خدا... اهل بیت...
کاش مثلا یه پایگاه داشتیم، بعد میرفتیم اونجا... هرکی یه گوشه بشینه چادر بکشه رو صورتش...
وسط هم یه فانوس باشه و نورش تو تاریکی اتاق پخش شه... و آروم با دعای کمیل که از رادیو داره پخش میشه، زمزمه کنیم و هرکی تو حال و هوای خودش باشه...
بوی شمع هم فضا رو عطرآگین کرده باشه...
_ اي احمد بن اسحاق! اگر کرامتی که در پیشگاه خداوند و حجتهای او داری نبود، پسرم، این کودک را به تو نشان نمیدادم..
این پسر، همنام و هم کنیه رسول خدا است.
او کسی ست که سراسر زمین را پر از عدل و داد کند؛ همانگونه که پر از ظلم و جور شده است.
ای احمد!
مَثَل این پسر در میان این امت، همچون مثال خضر و ذوالقرنین است.
سوگند به خدا قطعا غائب خواهد شد، در آن وقت هیچ کس از هلاکت نجات نیابد، مگر آن کسی که خداوند او را بر عقیده به امامش، ثابت و استوار نموده است...
و او را به دعا برای فرجش توفیق دهد.
[سیره چارده معصوم/ص986]
احمدبن اسحاق گفت
_ منظور از مقایسه حضرت مهدی عج با خضر و ذوالقرنین چیست؟
امام حسن عسگری ع فرمود
_ مقایسه در طول عمر بود
_ غیبت آن حضرت طولانی خواهد شد؟
_ سوگند به پروردگارم، آری! به طوری که بیشتر معتقدان به آن حضرت، از عقیده خود باز گردند، وکسی باقی نماند جز شخصی که خداوند ولایت ما را از او پیمان گرفته و ایمان را در قلب او ثابت کرده و او را به روح منصوب به خود تایید نموده است.
[سیره چهارده معصوم/ص986]
بانویی به نام نسیم، از کنیزان خانه امام حسن عسگری ع، می گوید: یک روز بعد از ولادت حضرت مهدی، بر آن حضرت وارد شدم... نزد او عطسه کردم، روبه من کرد و فرمود:
_ یَرحَمَکِاللهُ
من خوش حال شدم... حضرت مهدی به من فرمود
_ آیا تو را در مورد عطسه مژده ندهم؟
عرض کرد
+مژده بدهید.
فرمود
_ عطسه؛ نشانه آن است که انسان تا سه روز از مرگ ایمن است.
معتضد عباسی سپاهی را به سامرا برای دستگیری حضرت مهدی عج فرستاد..
رشیق می گوید
_ وقتی سپاه او وارد سامرا شد، از آنجا به طرف آن سرداب که حضرت مهدی در آنجا بود هجوم آوردند...
پشت در صدای تلاوت قرآن را از حضرت مهدی که در سرداب بود شنیدند.
لشگر در پشت در سرداب اجتماع نمودند تا امام صعود نکند و بیرون نرود.
فرمانده لشگر در پیشاپیش لشگر ایستاده بود تا همه افراد برسند.
ناگاه حضرت مهدی از راهی که به سرداب منتهی میشد، آمد. و از پیش روی لشگر عبور کرد و رفت و غائب شد.
در این هنگام فرمانده لشگر خطاب به سپاه گفت
_ وارد سرداب شوید و او را دستگیر کنید...
سپاهیان گفتند
_ مگر ندیدی که مهدی از روبه روی تو عبور کرد؟!
[سیره چهارده معصوم/ص990]