🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل هفتم..( قسمت اول )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ا
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل هفتم..( قسمت دوم )🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
از طرفی می خواستم با رفتن به مدرسه شرایط جدید برایشان عادی شود و کمتر احساس ناراحتی کنند چند روز پیش از عید مهران که حسابی نگران وضع ما بود اسباب و اثاثیه خانه را به ماهشهر و از آنجا به چهل توت آورد فقط تلویزیون مبله بزرگ را نتوانست با خودش بیاورد برای اینکه حوصله بچه ها سر نرود از اصفهان یک تلویزیونک وچک خرید تا آنها را سرگرم کند مهران کارمند آموزش و پرورش بود ولی از اول جنگ به عنوان نیروی مردمی و بسیجی از شهر دفاع می کرد او پسر بزرگم بود و خیلی در حق من و خواهرها و برادرهایش دل می سوزاند همه سعی می کردیم که با شرایط جدیدمان کنار بیاییم زینب به مدرسه راهمایی نجمه رفت او راحت تر از همه ما با محیط جدید کنار آمد بلافاصله بعد از شروع درسش در آن مدرسه فعالیت هایش را از سر گرفت یک گروه نمایش راه انداخت و با دخترهای مدرسه تئاتر بازی می کرد برای درسش هم خیلی زحمت کشید توی سه ماه خودش را به بقیه رساند در خرداد ماه مدرک سوم راهنمایی اش را گرفت شهلا و زینب با هم به مدرسه می رفتند زینب همیشه در راه مدرسه آب انجیر می خرید و می خورد خیلی آب انجیر دوست داشت در مدرسه زینب دو تا دختر دانش آموز بودند که با هم قهر کرده بودند زینب که نسبت به هیچ چیز بی تفاوت نبود با نامه نگاری ان دو تا را به هم نزدیک کرد و بالاخره آشتی داد او کمتر از سه ماه درر آن مدرسه بود ولی خیلی مورد علاقه بچه ها قرار گرفت در همسایگی ما در اصفهان دختری هم سن و سال زینب زندگی می کردکه خیلی دوست داشت قرآن خواندن را یادبگیرد زینب او را دعوت کرد که هرروز بعد از ظهر به خانه ما بیاید زینب روزی یک ساعت با او تمرین وخوانی قرآن می کرد بعد از چند ماه آن دختر روخوانی قرآن را یادگرفت همسایه ما باغ بزرگی در آن محله داشت آن دختر برای تشکر از زحمت های زینب یک تشت پر از خیار و گوجه و بادمجان و سبزی برای ما آورد آن روز من و ادرم خیلی ذوق کردیم زینب همیشه با محبت هایش همه را به طف خودش جذب می کرد و مایه خیر و برکت خانه بود.شش ماه در محله دستگرد ماندیم وقتی آخر سال برای گرفتن کارنامه زینب به مدرسه اش رفتم مدیر حسابی از او تعریف کرد یکی از معلم هایش آنجا بود و به من گفت دخترت خیلی مومن است برای هر مادری افتخاری بالاتر از این نیست که بچه هایشان باعث سربلندی اش باشند خدا را شکر کردم که زینب و خواهر و برادرهایش همیشه باعث سرافرازی من بودند.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل هفتم..( قسمت دوم )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ا
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل هفتم..( قسمت سوم )🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
حمید یوسفیان در خردادماه سال ۶۰ شهید شد و جنازه اش را به اصفهان آوردند و در تکه شهدا دفن کردند برای خانواده ما شهادت حمید سخت بود اگر حمید به ما کمک نمی کرد و خانواده اش هم به ما محبت نمی کردند معلوم نبود که ما چه شرایطی پیدا می کردیم ما در مراسم تشییع جنازه حمید شرکت کردیم و کنار مادرش بودیم زینب آن روز امتحان داشت ونتوانست به تشییع جنازه بیاید اما به من و مادر بزرگش خیلی سفارش کرد که شما حتما شرکت کنید بعد از امتحانات خرداد هم با شهلا سر قبر حمید یوسفیان رفتند مادر حمید چند روز بعد از شهادت پسرش خواب دیده بود که یک نفر شهید آمده و صندوق صندوق میوه روی قبر پسرش گذاشته است مادر حمید می گفت توی خواب آن شهید را می شناختم انگار خیلی با ماآشنا بود. من و بچه ها مرتب برای شرکت در دعای کمیل و زیارت عاشورا به قطعه شهدا می رفتیم زینب که علاقه زیادی به شهدا داشت هر باری که برای تشیع آنها به گلزار شهیدان اصفهان می رفت مقداری از خاک قبر شهید را می آورد و تبرکی نگه می داشت زینب هفت تا میوه کاخ و هفت خاک تبرکی شهید را بین وسایلش نگه می داشت هنوز در محله دستگرد بودیم که یک روز همراه زینب برای زیارت به تکه شهدا رفتیم زینب مرا سر قبر زهره نبیانیان یکی از شهدای انقلاب برد و گفت مامان نگاه کن فقط مردها شهید نمی شوند زن ها هم شهید می شوند زینب همیشه ساعت ها سر قبره زهره نبیانیان می نشست و قرآن می خواند. ماه آخری که در محله دستگرد بودیم مینا و مهری همراه مهران به اصفهان آمدند دخترها اول راضی به آمدن نمی شدند می ترسیدند برادرشان نقشه ای برای خارج کردن آنها از آبادان داشته باشد اما مهران که قول داد آنها را به آبادان برمی گرداند دخترها قبول کردند و آمدند. همزمان با آمدن بچه ها بابای مهران هم از ماهشهر به اصفهان آمد او تصمیم داشت خانه ای در اصفهان بخرد بابای مهران گفت شرکت نفت برای خرید خانه وام می دهد باید بگردیم و یک خانه پیدا کنیم بابای مهران قصد داشت که با وامش در شاهین شهر اصفهان خانه بخرد. تعداد زیادی از کارگرهای بازنشسته شرکت نفت خوزستان در آنجا خانه خریده بودند مینا و مهری همراه با پدرشان به شاهین شهر رفتند ولی وقتی محیط غیر مذهبی آنجا را دیدند با خرید خانه در آنجا مخالفت کردند شاهین شهر در بیست کیلومتری اصفهان است محیط شاهین شهر مذهبی نبود و ارمنی های زیادی هم آنجا زندگی می کردند دخترها توی کوچه و خیابان بدون حجاب دوچرخه سواری می کردند جعفر به خاطر همکاری های شرکت نفتی و همشهری های جنوبی تمایل به خرید خاه در شاهین شهر داشت مخالفت بچه ها در تصمیم گیری بابای مهران نداشت آنها هم بعد از تمام شدن مرخصی شان به آبادان برگشتند من و جعفر هم چند روزی برای انجام کارهای اداری و قانونی وام به تهران رفتیم و مادرم پیش بچه ها بود بعد از برگشتن از تهران بابای بچه ها خیلی سریع یک خانه دویست متری در خیابان سعدی فرعی ۷ خرید و ما از محله دستگرد اصفهان به شاهین شهر اثاثا کشی کردیم. بیشتر مردم شاهین شهر مهاجر بودند.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل هفتم..( قسمت سوم )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ا
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل هفتم..( قسمت آخر )🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
شرکت نفتی ها از مسجد سلیمان و امیدیه و اهواز، بعد از سال کار در مناطق گرم برای بازنشستگی به آنجا مهاجرت می کردند تعدادی از جنگ زده های خرمشهری و آبادانی هم بعد از جنگ به شاهین شهر رفتند ظاهر شهر تمیز و مرتب بود اما جو مذهبی و اسلامی نداشت بچه ها را در مدرسه های شاهین شهر ثبت نام کردم زینب کلاس اول دبیرستان بود او تصمیم گرفت به رشته علوم انسانی برود زینب قصد داشت در آینده به قم برود و درس حوزه علمیه بخواند و طلبه بشود او انگیزه زیادی برای انجام کارهای فرهنگی در شاهین شهر داشت. چند ماهی از رفتنمان به شاهین شهر گذشت که بچه ها به مرخصی آمدند و ما باز دور هم جمع شدی با آمدن بچه ها خوشبختی دوباره به خانه برگشت چند روزی که بچه ها پیش ما بودند زینب مرتب می نشست و از آنها می خواست که خاطرات مجروحین و شهدا برایش تعریف کنند از لحظه شهدا از وضعیت بیمارستان آبادان و حتی خانه مان در آبادان در خانه جدید یک اتاق کوچک داشتیم که مادرم وسایلش را آنجا گذاشته بود و به اصطلاح اتاق او بود زینب مینا را که بیشتر حوصله حرف زدن داشت آنجا می برد و با دقت به خاطرات گوش می کرد بعد همه حرف ها را در دفترش جمله به جمله می نوشت. زینب در خانه که بود می خواند یا می نوشت یا کار می کرد اصلا اهل بیکار نشستن نبود چند دفتر یادداشت داشت از کلاس های قرآن قبل از جنگش تا کلاس های اخلاق و نهج البلاغه در شهر رامهرمز و سخنرانی های امام و خطبه های نماز جمعه همه را در دفترش می نوشت. خیلی وقت ها هم خاطراتش را می نوشت اما به ما نمی داد بخوانیم برنامه خودسازی آقای مطهر را هم جدول بندی کرده بود و هنوز بعد از دو سال موبه مو انجام می داد هر دوشنبه و پنجشنبه روزه می گرفت ساده می خورد، ساده می پوشید. او معمولا عصرهای پنج شنبه برای خیرات مرده ها حلوا درست می کرد خودش پای اجاق گاز می ایستاد و بوی حلوا را توی خانه راه می انداخت او حتی مرده ها را هم از یاد نبرد. در سومین شب گمشدن زینب بعد از ساعت ها فکر کردن در تاریکی و سکوت وقتی همه گذشته خودم و زینب را به کنار گذاشتم به حقیقت جدیدی رسیدم من کبری نذر کرده حسین به این دنیا آمده بودم که بتوانم یکی مثل زینب را به دنیا بیاورم او را شیر بدهم و بزرگ کنم من من یک واسطه بودم واسطه ای برای امدن زینب به این دنیا. زینب حقیقت من بود همه عشق و ایمانی که در من به امانت گذاشته شده بود. در زینب به اوج رسید و او به بالاترین جایی رسید که من نرسیده بودم.وقت نماز صبح شده بود بلند شدم و چادرم نماز زینب را سرم کردم و روی سجاده اش ایستادم ونماز صبح راخواندم. نماز عجیبی بود. در نماز حال عجیبی داشتم همه جا را می دیدم خانه ابادانم، خانه محله دستگرد، خانه شاهین شهر،گلزار شهدا، ترسی که در دو روز گذشته به جانم نیشتر می زد رفته بود می دانستم که زینب گم شده اما وحشت نداشتم انگار که زینب در جای امنی باشد با این وجود خودم را آدم دردمندی می دیدم دردمندترین ادمی که از روشنایی روز باید تکیه گاه همه خانواده می شد.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل هفتم..( قسمت آخر )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ا
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل آخر ..( قسمت اول )🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
روز سوم مهران از آبادان آمد خبر گم شدن زینب به آبادان و ماهشهر رسیده بود مهران و بابایش در کنج پذیرایی ماتم زده به دیوار تکیه داده بود مهران از اول جنگ باماندن زینب در آبادان مخالفت کرد به خیال خودش می خواست از خواهر کوچکش محافظت کند کاری کند که او را از توپ و ترکش و خمپاره دور نگه دار خواهرش در یک محیط امن بزرگ شود و آینده ای روشن داشته باشد مهران مظلومانه سکوت کرده بود اما بابای مهران همه چیز را از چشم من می دید من هیچ وقت جلوی بچه ها را نگرفته بودم بعد از انقلاب همیشه آنها را تشویق کرده بودم که به مللکت و به امام خدمت کنند به زینب خیلی اعتماد داشتم می دانستم که هر کجا برود و به هرکاری کند فقط برای رضایت خداست بابای بچه هرگز راضی نبود که بچه ها این همه درگیر خطر شوند. ای کاشمی توانستیم که به مهرداد هم خبر بدهیم که خودش را به خانه برساند اما هیچ خبری از مهرداد نداشتیم. صبح روز سوم خانمک چوئی هم به خانه ما آمد او که ترسیده بود و مثل بید می لرزید گفت منافقین به خانه ام تلفن زده اند و گفتند که ما زینب کمائی را کشتیم اگر صدایت در بیاید همین بلا را بر سر تو می آوریم آنها به خانم کچویی فحاشی کرده بودند و حرف های زشت و نامربوطی زده بودند. وقتی شنیدم که منافقین تلفنی و به صراحت گفته اند زینب کمایی را کشتیم ذره ای امید که در دلم ماند به یاس تبدیل شد حرف های خانم کچویی حکم خبر مرگ زینب را داشت من و شهلا با دل شکسته گریه کردم مهران و بابای بچه ها به حیاط رفتند آنها می خواستند دور از چشم ما گریه کنند.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل آخر ..( قسمت اول )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ا
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل آخر ..( قسمت دوم)🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
شهرام توی حیاط به مهران و بابایش چیزی گفت که صدای گریه آنها بلندتر شد خودم را به حیاط رساندم هر چه قدر التماس شهرام کردم که مامان چی شنیده ای؟ چی شده؟ به من هم بگو شهرام حرفی نزد و مهران و بابایش هم سکوت کردند ساعت ها و دقایق حتی لحظه ها به سختی می گذشت تازه فهمید بلا تکلیفی و توی برزخ بودن چقدر سخت نمی توانم کجا برویم کجا بگردیم و از چه کسی سراغ زینب را بگیریم آقای روستا آمد من و مهران و بابای بچه ها را به مسجد المهدی بر خیلی گرفته و ساکت بود آقای حسینی امام جمعه شاهین شهر به آقای روستا تلفن کرده بود و از او خواسته بود که ما را به مسجد خیابان فردوسی ببرد من و جعفر و مهران بدون اینکه چیزی بپرسیم سوار ماشین شدیم و به مسجد رفتیم به مسجدی که محل نماز زینب بود زینب هر روز ظهر که از مدرسه بر می گشت اول به مسجد المهدی می رفت نماز می خواند بعد به خانه می آمد به مسجد که رسیدیم آقای حسینی هنوز نیامده بود مهران و بابایش ساکت و بی صدا توی ماشین منتظر نشستند اما من به مسجد رفتم دوست داشتم حال زینب را در مسجد بفهمم مسجد بوی زینب می داد رو به قبله نشستم و با زینب حرف زدم روی زمین افتادم و آنجا را بوسیدم محل سجده های دخترم را بو کردم اقای حسینی وارد شبستان شد و رو به رویم نشست آقای حسینی بدون اینکه زمینه سازی کند و حرفی اضافه بزند شهادت زینب را تسلیت گفت. مهران که مرا دید با گریه گفت مامان زینب را کشتند خواهرم شهید شده جنازه اش را پیدا کرده اند من مهران دلداری دادم و آرام کردم باید می رفتم و دخترم را می دیدم جنازه زینب را به سردخانه پزشکی قانونی برده بودند ما باید برای شناسایی به آنجا می رفتیم سوار ماشین شدیم و همه با هم به پزشکی قانونی رفتیم مهران و بابایش لحظه ای آرام نمی شدند چشم های مهران کاسه خون شده بود من یخ کردم به سردخانه رسیدیم دخترم آنجا بود با همان لباس قدیمی اش با روسری سورمه ای و چادر مشکی اش منافقین او را با چادرش شهید کرده بودند. کنارش نشستم صورتش را صورت لاغر استخوانی اش را چشم هایش را یکی یکی بوسیدم لب هایش را بوسیدم سرم را روی سینه زینب گذاشتم قلبش نمی زد بدنش سرد بود سرد سرد.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊 #خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃 فصل آخر ..( قسمت دوم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب ال
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_راز_درخت_کاج🌹🕊
#خاطرات : #شهیده_زینب_کمایی 🌹🍃
فصل آخر ..( قسمت آخر)🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
از سردخانه سوار ماشین شدیم و به خانه رسیدیم در خانه باز بود دوستان و همسایگان در خانه بودند صدای قرآن بلند بود مادرم وسط اتاق نشسته بود و شیون می کرد زن ها دورش حلقه زده بودند شهلا و شهرام خودشان را توی بغل من انداختند آنها را ارام کردم و گفتم زینب به آرزویش رسید زینب دختر این دنیا نبود دنیا برایشک وچک بود خودش گفت خانه ام را ساختم دیگر باید بروم خانه را مرتب کردم و وسایل اضافی را از توی دست و پا جمع کردم می خواستم مراسم سنگینی برای زینب بگیریم جعفر نمی توانست مرا درک کند اما چیزی هم نمی گفت از مهران خواستم هر طور شده خبر شهادت زینب را به مهری و مهرداد و مینا برسانند پیدا کردن مهرداد سخت بود مهران به بیمارستان شرکت نفت آبادان تلفن کرد و از دوست های مهری و مینا که آبادان بودند خواست که به شوش بروند و بچه ها را پیدا کنند و خبر شهادت زینب را به آنها بدهند دلم می خواست همه بچه هایم در تشییع جنازه و خاکسپاری دخترم باشند. بعد از شهادت زینب گلزار شهدا خانه دوم من شده بود مرتب سر مزار زینب می رفتم یک روز سر قبر زینب نشسته بودم یکی از مامورهای گلزار شهدا آمد و کنارم نشست و گفت من این دختر را خوب می شناسم مرتب به زیارت قبور شهدا می آمد خیلی گریه می کرد و با آنها حرف می زد من همیشه با دیدن او احساس می کردم که او شهید می شود اما نمی دانستم چطوری و کجا بعد از شهادت زینب کم کم عادت کرده بود که هر روز یک نفر از راه برسد جلو بیاید و بگوید که به یک شکلی زینب را می شناسد از خودم خجالت می کشیدم که من آن طور که باید و شاید دخترم را نشناختم و قدرش را نفهمیدم.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#پایان
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
#کلام_شهیده🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
همیشه سخن ولی فقیه را به گوش جان بشنوید و به کار ببــندید . نمـــــــازهایتـان را فرامــوش نــکنید و بــــرای سلامتی امام زمان همیشه دعا کنید و در انتظار ظهور مهدی (عج) باشید
#شهیده_زینب_کمایی🌷🕊
#هدیه_به_روح_شهداء_و_شهدای_مدافع_حرم_آل_الله_صلوات💐🕊
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا....🌹🍃
#یـــازیــنـــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
@Yazinb6
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
سالگرد شهادت #شهیده_زینب_کمایی 🌷🕊
زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛
از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان(عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سورههای قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کمخوردن صبحانه، ناهار و شام.
دخترم جلوی این موارد ستونهایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت میزد؛
من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم به یاد آن اندام لاغر و نهیفش که چند تکه استخوان بود...
به یاد آن روزههای مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شبهای طولانی و بیصدایش، به یاد گریههای او در سجدههایش و دعاهایی که در حق امام خمینی(ره) داشت.
راوی: مادر شهیده
تاریخ شهادت: ۶۱/۱/۲ 🥀
#هدیه_به_روح_شهداء_و_شهدای_مدافع_حرم_آل_الله_صلوات💐🕊
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#عید_نوروز
#امام_زمان
#یـــازیــنـــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
#روبیکا🌷🕊
https://rubika.ir/Yazinb_69
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
🌴 #یازینب...
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما عزیزان #پایان_ختم_قرآن ۱۴۰۲/۰۱/۱۷ ختم قرآن به پایان رسید
31.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹🍃
با سلام خدمت شما عزیزان
#ختم_قرآن..
۱۴۰۲/۰۱/۱۹
ثواب قرآن خوانی امروز هدیه به روح #شهدا واموات مخصوصا همه ی اموات خادمین و اعضای محترم کانال #یازینب...
و مخصوصا هدیه به
#شهید_عبد_المطلب_اکبری🌷🕊
#شهید_ثاقب_شهابی_نشاط 🌷🕊
#شهید_ثابت_شهابی_نشاط 🌷🕊
#غواص_شهید_یوسف_قربانی🌷🕊
#شهید_سید_مجتبی_علمدار🌷🕊
#شهید_محمد_هادی_ذوالفقاری🌷🕊
#شهید_امین_الله_حق_شناس🌷🕊
#شهید_سید_مرتضی_آوینی 🌷🕊
#شهیده_زینب_کمایی🌷🕊
#مرحوم_مغفور_شادروان_التفات_جعفری🥀
#مرحوم_مغفور_شادروان_بابا_عبادی_سارخانلو🥀
#مرحوم_مغفور_شادروان_قادر_ذبیحی_پیله_روی🥀
#مرحوم_مغفور_شادروان_حاج_قربانعلی_عبادی_سارخانلو🥀
#مرحوم_مغفور_شادروان_اسدالله_عبادی_سارخانلو🥀
#مرحومه_مغفوره_شادروان_گل_نسا_اخطاری🥀
#مرحومه_مغفوره_شادروان_ام_البنین_رنجبر🥀
#مرحومه_مغفوره_شادروان_سبیه_عبادی_سارخانلو🥀
#مرحومه_مغفوره_شادروان_نازپری_عبادی_سارخانلو🥀
گذاشته شده است
در صورت تمایل تعداد جزهای انتخابی خود را به آیدی زیر اعلام فرمایید.با تشکر
👇🌹👇
@ahmadmakiyan14
👆🌹👆
۱.جز۱🌹
۲.جز۲🌹
۳.جز۳🌹
۴.جز۴🌹
۵.جز۵🌹
۶.جز۶🌹
۷.جز۷🌹
۸.جز۸🌹
۹.جز۹🌹
۱۰.جز۱۰🌹
۱۱.جز۱۱🌹
۱۲.جز۱۲🌹
۱۳.جز۱۳🌹
۱۴.جز۱۴🌹
۱۵.جز۱۵🌹
۱۶.جز۱۶🌹
۱۷.جز۱۷🌹
۱۸.جز۱۸🌹
۱۹.جز۱۹🌹
۲۰.جز۲۰🌹
۲۱.جز۲۱🌹
۲۲.جز۲۲🌹
۲۳.جز۲۳🌹
۲۴.جز۲۴🌹
۲۵.جز۲۵🌹
۲۶.جز۲۶🌹
۲۷.جز۲۷🌹
۲۸.جز۲۸🌹
۲۹.جز۲۹🌹
۳۰.جز۳۰🌹
اجر همه شما بزرگواران با حضرت زینب سلام الله علیها التماس دعا..
#یـــازیــنــــبــــــ..🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://rubika.ir/Yazinb_69
--~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~--
26.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای حفظ این #چادر چه خونهایی که ریخته نشده است. 😭
🎥بازسازی صحنه شهادت #شهیده_زینب_کمایی🌷🕊 توسط منافقین.😭
#یــــازیــــنــــبــــــ....🌹🏴
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
@yazinb6
#روبیکا 🏴
https://rubika.ir/Yazinb_69
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~--
#کلام_شهیده🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
همیشه سخن ولی فقیه را به گوش جان بشنوید و به کار ببــندید . نمـــــــازهایتـان را فرامــوش نــکنید و بــــرای سلامتی امام زمان همیشه دعا کنید و در انتظار ظهور مهدی (عج) باشید
#شهیده_زینب_کمایی🌷🕊
#هدیه_به_روح_شهداء_و_شهدای_مدافع_حرم_آل_الله_صلوات💐🕊
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#یـــازیــنــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
@yazinb6
روبیکا 👇👇👇
https://rubika.ir/Yazinb_69
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
#کلام_شهیده🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
همیشه سخن ولی فقیه را به گوش جان بشنوید و به کار ببــندید . نمـــــــازهایتـان را فرامــوش نــکنید و بــــرای سلامتی امام زمان همیشه دعا کنید و در انتظار ظهور مهدی (عج) باشید
#شهیده_زینب_کمایی🌷🕊
#هدیه_به_روح_شهداء_و_شهدای_مدافع_حرم_آل_الله_صلوات💐🕊
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#یــــازیــــنــــبــــــ....🌹
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
#روبیکا 👇🌹👇
https://rubika.ir/Yazinb_69
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---