eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
158 دنبال‌کننده
628 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/12732 زندگی، یک کلمه ۵ حرفی نیست، حتی یک کلمه هم نیست، چیزیه که قابل توصیف نیست، اما اگه من حالا نمیتونم بگم معنای واقعی زندگی چیه، پس چرا فکر نکنم که اصلا معنی نداره و هیچی نیست؟ اما زندگی‌ وقتیه که برمیگردم به خاطراتم و وقتی رو میبینم که برگشتم خونه و همه چیز رو پشت در میذارم و میرم داخل و میبینم چایی داره دم میکشه و ناهار رو گازه و همه‌ چیز مثل سابقه مثل روزهای قبل از اون روز، قبل از زمستون اون سال، اما اشتباه کردم این چای نبود که داشت دم میکشید، این غم هایم بود که داشت می‌جوشید و بخارش همه جا را تصرف کرده بود و هرچیزی که پشت در گذاشته بودم هم وارد خونه شده بود، شاید چون خونه در نداشت وارد شده بودند یا شاید چون من دلم برای آنها تنگ شده بود امده بودند، آخر بجز آن همه درد- نه بجز آن همه زندگی من چیزی نداشتم، زندگی وقتیه که به چشم هاش نگاه میکنم و میخوام فرار کنم، چون میترسم، میترسم که ناامید بشه، که خسته‌تر از الان بشه، که من اون چیزی نشم که اون میخواد، زندگی وقتیه که منتظرم عقربه ها زودتر حرکت کنن، با اینکه حتی برام مهم نیست اگه یه روز دیگه از جاشون تکون نخورن، چون من خیلی وقته از قطار جا موندم، از خودم جاموندم، از اون جا موندم، من از زندگیم جا موندم، زندگی وقتیه که از استرس دستام میلزره، زندگی وقتیه که کتاب میخونم و توش غرق میشم، زندگی وقتیه که فقط به آبی فکر میکنم، زندگی وقتیه که به خودم شک میکنم، به وجودم، به افکارم و به همه چیز،
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/12732 زندگی، یک کلمه ۵ حرفی نیست، حتی یک کلمه هم نیست، چیز
زندگی وقتی بود که با یه سری از ادما تا صبح حرف میزدم، تا وقتی که خود خورشید بیاد بیرون لبخند میزدم، زندگی وقتی بود که زیر پتو، داشتم استرنجر سینگز میدیدم، وقتی که بریکینگ بد میدیدم، وقتی که هری پاتر میدیدم، وقتی که برلین میدیدم، زندگی وقتی بود که با لئو میخندیدم و گریه میکردم، وقتی که با اون مینوشتم، وقتی با اون قدم میزدم، زندگی وقتی بود که با اون اشنا شدم و بعد شدم غریبه، زندگی وقتی بود که اون هنوز بود، وقتی همه چیز فرق داشت، وقتی هنوز ماه تو آسمون بود، زندگی همه چیز بود و من هیچ چیز، اما این من بودم که به زندگی معنا دادم، این من بودم که خلقش کردم و چشیدمش، من تک‌تک ثانیه‌هاش رو بودم، با تمام وجودم حسش کردم، دردش تا استخوانم پیش می‌رفت و لبخند میزدم، زندگی نقطه‌ی مقابل مرگ نیست، خودِ مرگِ. زندگی امید نیست، ناامیدیه، وقتی بلند میشی و ادامه میدی، وقتی فرار میکنی و دنبال یه راه نجاتی، زندگی میتونه همه چیز و هیچ چیز باشه، واسه همینه که زندگیِ، اما من از یه جایی به بعد حس کردم زندگی از من راهشو جدا کرد، شاید هم من راهمو جدا کردم.
چارلی خیلی قشنگ و عجیب مینویسه، منم ایده‌هاشو میدزدم✅
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/13102 اما واقعا هیچ زیبایی نداره، نمیگم تاریک و زشته، اما زیبایی نداره، شاید داره مثلا یه نقاش یه درد رو با هر چیزی که داره میکشه و بهش میگن زیباست، در حالی که اگه خودشون اون رو دیده باشن، اصلا به زیباییش فکر نمیکنن
قصه های جزیره تموم شد؛ زندگی اون شوقی بود که وقتی میدیدمش داشتم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب امروز روز جالبی بود، روزی که کلی پادکست گوش دادم و داخلش غرق شدم، من امروز برای اولین بار پادکست گوش دادم، برای اولین بار تونستم یه مدت وایسم و به حرف‌هاش گوش بدم و در کل این اریانفر بود که باعث شد همون اول نگم، نه پادکست تایپم نیست و ممنون از قل بابت اون پادکست‌های عالی.
تکه‌های امروز، تکه‌های اریانفر