eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
158 دنبال‌کننده
628 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
ای ناخدا! ناخدای من!
ناخدا، کشتی هایم دوباره به گل نشست، بادبان‌هایم دوباره فروریخت، اقیانوس من را بلعید و من در فکر این بودم که فردا چطور به استقبالم خواهد آمد در حالی که شاید فردایی در کار نباشد.
او اجرا کرد و اینبار صدای تشویق تا ابد ادامه یافت و گلوله‌ای شلیک نشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از لئو
گوسفندا رو می‌شمرم ولی خوابم نمی‌بره، فکر کنم دیگه بزرگ شدم.
از سرسره ها دیگه بالا نمیرم، فکر کنم دیگه بزرگ شدم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قصه که تموم میشه، آدم ها کجا میرن؟
قصه که تموم شد، کتاب را بست، انگار همه چیز تمام شده بود و برای کسی مهم نبود که بعد چه میشود، فردایی وجود ندارد، فردا نمی‌اید وقتی داستان تمام شود، شاید خورشید از پشت کوه‌های نقاشی شده‌ی داخل دفتر نقاشی ها بیرون بیاید اما نورش کافی نخواهد بود، قصه تمام شد و کلاغ به خانه‌ نرسید، آخر می‌دانید کلاغ در راه مُرد، نوک مداد هم وسط نوشتن شکست و نویسنده پولش نرسید که مداد بخرد پس قصه به آخر نرسید، یعنی رسید اما فقط در ذهن نویسنده، قصه تمام شد، همه جا تاریک شد و پرده‌ها کشیده شدند. سال‌ها بعد هم در یک زمستان سرد وقتی پیرمردی داشت برای درختی قصه میگفت و کلاغ پرواز میکرد، همه چیز کاملا تمام شد، پیرمرد همان نویسنده بود، یک نفس عمیق کشید و دیگر بازدمی نداشت، عجیب بود، انگار تمام هوا را قورت داده بود و یادش رفته که پسش‌ بدهد. آن شب درخت تنها شد و چشم‌هایش را بست و گریست و اینطور شد که قصه‌ی ما تمام شد و کلاغه به خونه اش نرسید، فریاد نمیزنید کودکان دیروز که بزرگ شده‌اید و در زمان جا ماندید؟ قصه‌ی ما تمام شد و کلاغه‌ به خونه اش نرسید.