قصه که تموم شد، کتاب را بست، انگار همه چیز تمام شده بود و برای کسی مهم نبود که بعد چه میشود، فردایی وجود ندارد، فردا نمیاید وقتی داستان تمام شود، شاید خورشید از پشت کوههای نقاشی شدهی داخل دفتر نقاشی ها بیرون بیاید اما نورش کافی نخواهد بود، قصه تمام شد و کلاغ به خانه نرسید، آخر میدانید کلاغ در راه مُرد، نوک مداد هم وسط نوشتن شکست و نویسنده پولش نرسید که مداد بخرد پس قصه به آخر نرسید، یعنی رسید اما فقط در ذهن نویسنده، قصه تمام شد، همه جا تاریک شد و پردهها کشیده شدند.
سالها بعد هم در یک زمستان سرد وقتی پیرمردی داشت برای درختی قصه میگفت و کلاغ پرواز میکرد، همه چیز کاملا تمام شد، پیرمرد همان نویسنده بود، یک نفس عمیق کشید و دیگر بازدمی نداشت، عجیب بود، انگار تمام هوا را قورت داده بود و یادش رفته که پسش بدهد.
آن شب درخت تنها شد و چشمهایش را بست و گریست و اینطور شد که قصهی ما تمام شد و کلاغه به خونه اش نرسید،
فریاد نمیزنید کودکان دیروز که بزرگ شدهاید و در زمان جا ماندید؟
قصهی ما تمام شد و کلاغه به خونه اش نرسید.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
خیلی وقت بود که کار چشمهایش به سیاهی رسیده بود، مثلا چند ثانیه، اره فقط چند ثانیه بود که چرخ روزگار
«کارلوس»
آلفرد یک نویسنده است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیادی رو تحمل کرده، شاید تحمل کلمهی درستی نباشه اما واقعا این اتفاق افتاده و من این واقعیت رو میبینم، حسش میکنم، وقتی به پایین نگاه میکنم و از لبخند به پهنای صورتش دور میشم، کفش هاش رو میبینم، کفش هایی که پارهان، داغونن، به عبارتی دیگه قابل استفاده نیستن، نمیدونم چه فکری با خودش میکنه، چرا رنجش، دردش رو اینطور بروز میده، اون بین این همه کار بازی با کلمات و کنار هم گذاشتن حروف رو انتخاب کرده، اون انتخاب کرده که مثل بچهها جمله بسازه، البته نه در اون سطح، اما هنوزم نمیدونم چرا راجبش اینطور فکر میکنم، راجب نویسندهها، اونا فرق دارن، واقعا دارن، متن ها، کلماتشون، افکارشون، همه چیز متفاوته، درست مثل یک قشر مخصوص از جامعه که مثل تمام قشر های دیگه، وسایل مخصوص دارن، جادوی مخصوص و بیشتر از همه اونا افکار مخصوصی دارن، به اطرافشون طور دیگه ای نگاه میکنن، مثلا اگه جنازهی یک پرنده رو ببینن، به آرزوهای اون پرنده فکر میکنن، به رنج و دردش موقع مرگ یا اینکه اون تا کجای آسمون بیکران پرواز کرده و چه چیزهایی دیده، مسائل رو پیچیده میکنم و با ترفندهایی که بلد هستند چند تا چیز دیگه هم کنارش میارن، اره این قشر مورد علاقهی منه، بهتر بگم اون آدم مورد علاقهی منه؛ خیلی سخته وقتی این جمله رو تو ذهنم میگم و کلمات به سمتم هجوم میارن، هجوم میارن که خراب کنن، تصور من رو خراب کنن، آخه من کلماتم رو بیرون نمیریزم، اونا رو تف نمیکنم رو کاغذ، قورتشون میدم، شاید به خاطر همینه که بعضی وقت ها حس میکنم دارم خفه میشم، دارم میسوزم و خاکستر میشم.
من انتخاب کردم که این بار روی شونه هام باشه و بعد ها همه جای بدنم حسش کردم، بار کلمات، بار افکار، اینا چیزهایی هستن که واقعا آدم ها رو از پا در میارن و میشکنن، شاید همین ها باعث شد که من.... که من متفاوت بشم، اما وقتی کنار آلفردم، فقط وقتی کنار اونم، انگار هیچی متفاوت نیست، انگار مثل همهام، در حالی که اینطور نیست، شاید هم حق با من نباشه، شاید تفاوتی نباشه، اما آنقدر به خودم گفتم و گفتم که آخر دروغ هایی که میگفتم تا آروم بشم، تبدیل شدن به دیوار هایی که رو سرم خراب شدن، که من رو اسیر کردن، اسیر حرف ها، دروغها، حسادتها.
اما آلفرد هست، تا وقتی اون باشه همه چیز خوبه، مهم نیست اگه اتیش خونه رو فرا بگیره، مهم نیست اگه خورشید نفرین بشه، حتی مهم نیست اگه چاقویی تو قلبم فرو بره، هیچ چیز مهم نیست.