eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
158 دنبال‌کننده
627 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کنج اتاق
تنهایی لطف عجیبی ست که آدمی نمی‌داند باید متشکر باشد یا گاها شکایت کند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زنگ تاریخ، شاهکاری مثل ادبیات، بالا و پایین‌ها، حقیقت و دروغ‌ها، جایی که ادم ها روزی زندگی کرده‌اند و خاطراتشان باقی مانده.
ما تاریخ رو رها کردیم یا اون ما رو؟
آدم هایی که در لا‌به‌لای صفحات تاریخ گمشده‌اند، می‌دانستند تاریخ چیست؟
بالاخره‌ این هفته تموم شد.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
«کارلوس» آلفرد یک نویسنده‌ است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیاد
«کارلوس» غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد. امروز تمام من تبدیل به غم شده، در چشم هایش غم را میشمارم، قطره های پشت چشمش را می‌بینم، حسرت قلبش را می‌بینم و دستانم بسته است، ناتوانم، من برایش کافی نیستم، دنیا هم برایم کافی نیست، چیزی وجود دارد که کافی باشد و تا ابد کافی باقی بماند؟ غم. امروز دیگر نمی‌نویسند، برایم چیزی نمی‌خواند، کتاب هایش را نگاه نمی‌کند، آنها را ورق نمیزند و بویشان را به جای اکسیژن به درون ریه هایش راه نمیدهد، چیزی هم نمی‌خواند، به کسی لبخند نمیزد، اهنگی گوش نمیدهد، به برگ های خشک شده نگاه نمیکند و فکر نمی‌کند که اگر یک برگ بود چه اتفاقی برایش می افتاد، حتی قیمت کتاب ها را هم نگاه نمیکند یا قیمت چیزهایی که می‌خواهد بخرد، مثل دیروز به مغازه میرود و بیرون میاید و اشک میریزد، چرا اشک میریزد؟ ناخدای من، چرا شمع من دارد اب میشود؟ کاش خودم هم باور داشتم که قیمت ها مشکلی ندارد که مشکلی نیست هرچه که دوست دارد بر دارد، کاش باور داشتم که پولش را دارم، کاش جیب هایم سرشار از تهی نبود. چشم هایش زیبا بود، کاش اشکی از آن جاری نمیشد، حسرتی درونش شعله ور نمیشد، امیدی به خاکستر نمی‌نشت و آغاز به اشتباه در پایان نمی‌آمد. کاش فردا غم نداشته باشد، لبخند بزند، تغییر ایجاد کند، کاش امشب زیر بار سنگین شب نشکند، کاش غم هایش در خواب جا بمانند، اما اگر صبح من را به یاد نیاورد چه؟ اگر فراموشم کند باز هم او را دوست خواهم داشت حتی بیشتر از قبل، از دور به او نگاه، به اویی که حالا درگیر غمی ندارد، دیگر من را ندارد. زمان کش می‌آید مثل غم آلفرد اما از یکجا به بعد زمان پاره می‌شود در حالی که غم آلفرد می‌تواند تا ابد کش بیاید، آنقدر کش بیاید که خودش را هم ببلعند، زمان کش می‌آید مثل اشک های او، اشک های پاک او.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میبینی؟ من میان مترسک های چوبینم مترسک چه میداند گریه چیست؟
من برات از خیانت دستکش‌ها میگم، تو برام از سوزِ سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو برام از چسبناکی‌ش میگی. من برات ورق‌ورق کلمه خرج می‌کنم، تو از تخیلاتِ احساسات میگی. من برات از بوسه‌ی قطره‌های بارون روی موهات میگم، تو برام از خیسیِ لباس‌هات و وظیفهٔ چترها میگی. من برات فال می‌گیرم از قهوه‌ی چشم‌هام، تو میگی قهوه فقط مالِ شب‌های پر کاره. من برات ستاره‌ها رو می‌کشم، تو میگی این یه ضرب‌درِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.
هدایت شده از شرقی‌ِ غمگین
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم می‌خواد دریا باشه،تو از لکه‌اش روی میز میگی.من از لذت بی‌دلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده‌ بعد از بارون میگم،تو از گل‌و لای کفش‌هات میگی.من از رقص قطره‌ها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه می‌بافم از سکوت نیمه‌شب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
هدایت شده از Vesper
من برات از لذت دوست‌داشته شدن می‌گم، تو برام از خسته‌کننده بودن احساسات میگی. من برات از چای‌نبات و رنگ و عطرش می‌گم، تو برام از فرانسوی بودن لیوان چای میگی. من برات از لذت بوسیده‌شدن توی یه روز سرد برفی می‌گم، تو برام از سرماخوردگی بعدش میگی. من برات از پریدن توی چاله‌های آب می‌گم، تو میگی که کفشات کثیف می‌شه من از رنگارنگ بودن زندگی برات می‌گم، تو برام از سیاه‌سفید بودن مرگ میگی. برای فهمیدن من، زیادی باهام فرق می‌کنی.