eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
156 دنبال‌کننده
626 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
«کارلوس» آلفرد یک نویسنده‌ است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیاد
«کارلوس» غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد. امروز تمام من تبدیل به غم شده، در چشم هایش غم را میشمارم، قطره های پشت چشمش را می‌بینم، حسرت قلبش را می‌بینم و دستانم بسته است، ناتوانم، من برایش کافی نیستم، دنیا هم برایم کافی نیست، چیزی وجود دارد که کافی باشد و تا ابد کافی باقی بماند؟ غم. امروز دیگر نمی‌نویسند، برایم چیزی نمی‌خواند، کتاب هایش را نگاه نمی‌کند، آنها را ورق نمیزند و بویشان را به جای اکسیژن به درون ریه هایش راه نمیدهد، چیزی هم نمی‌خواند، به کسی لبخند نمیزد، اهنگی گوش نمیدهد، به برگ های خشک شده نگاه نمیکند و فکر نمی‌کند که اگر یک برگ بود چه اتفاقی برایش می افتاد، حتی قیمت کتاب ها را هم نگاه نمیکند یا قیمت چیزهایی که می‌خواهد بخرد، مثل دیروز به مغازه میرود و بیرون میاید و اشک میریزد، چرا اشک میریزد؟ ناخدای من، چرا شمع من دارد اب میشود؟ کاش خودم هم باور داشتم که قیمت ها مشکلی ندارد که مشکلی نیست هرچه که دوست دارد بر دارد، کاش باور داشتم که پولش را دارم، کاش جیب هایم سرشار از تهی نبود. چشم هایش زیبا بود، کاش اشکی از آن جاری نمیشد، حسرتی درونش شعله ور نمیشد، امیدی به خاکستر نمی‌نشت و آغاز به اشتباه در پایان نمی‌آمد. کاش فردا غم نداشته باشد، لبخند بزند، تغییر ایجاد کند، کاش امشب زیر بار سنگین شب نشکند، کاش غم هایش در خواب جا بمانند، اما اگر صبح من را به یاد نیاورد چه؟ اگر فراموشم کند باز هم او را دوست خواهم داشت حتی بیشتر از قبل، از دور به او نگاه، به اویی که حالا درگیر غمی ندارد، دیگر من را ندارد. زمان کش می‌آید مثل غم آلفرد اما از یکجا به بعد زمان پاره می‌شود در حالی که غم آلفرد می‌تواند تا ابد کش بیاید، آنقدر کش بیاید که خودش را هم ببلعند، زمان کش می‌آید مثل اشک های او، اشک های پاک او.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میبینی؟ من میان مترسک های چوبینم مترسک چه میداند گریه چیست؟
من برات از خیانت دستکش‌ها میگم، تو برام از سوزِ سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو برام از چسبناکی‌ش میگی. من برات ورق‌ورق کلمه خرج می‌کنم، تو از تخیلاتِ احساسات میگی. من برات از بوسه‌ی قطره‌های بارون روی موهات میگم، تو برام از خیسیِ لباس‌هات و وظیفهٔ چترها میگی. من برات فال می‌گیرم از قهوه‌ی چشم‌هام، تو میگی قهوه فقط مالِ شب‌های پر کاره. من برات ستاره‌ها رو می‌کشم، تو میگی این یه ضرب‌درِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.
هدایت شده از شرقی‌ِ غمگین
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم می‌خواد دریا باشه،تو از لکه‌اش روی میز میگی.من از لذت بی‌دلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده‌ بعد از بارون میگم،تو از گل‌و لای کفش‌هات میگی.من از رقص قطره‌ها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه می‌بافم از سکوت نیمه‌شب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
هدایت شده از Vesper
من برات از لذت دوست‌داشته شدن می‌گم، تو برام از خسته‌کننده بودن احساسات میگی. من برات از چای‌نبات و رنگ و عطرش می‌گم، تو برام از فرانسوی بودن لیوان چای میگی. من برات از لذت بوسیده‌شدن توی یه روز سرد برفی می‌گم، تو برام از سرماخوردگی بعدش میگی. من برات از پریدن توی چاله‌های آب می‌گم، تو میگی که کفشات کثیف می‌شه من از رنگارنگ بودن زندگی برات می‌گم، تو برام از سیاه‌سفید بودن مرگ میگی. برای فهمیدن من، زیادی باهام فرق می‌کنی.
هدایت شده از در عمق سکوت .
من برات از تصورات خیالیم میگم تو برام از حقیقت تلخ میگی. من برات از امیدام میگم تو با سرگذشتت خاکشون میکنی ، من برات از بوی نم بارون میگم تو گرفتگی اسمون میگی ، من برات از اسمون میگم و تو نگران هرچی که روی زمین میگذره هستی ، من برات از خوبی کتاب ها میگم تو برام از لحظات سختی که با ادما داشتی میگی ، من بهت راجبع چای گل محمدی میگم تو از ناخالص بودن چای میگی و من از خودم برات میگم و تو فقط خودت رو میبینی، برای متوجه شدن همدیگه زیادی فاصله داریم.
هدایت شده از وهم دیگه سبز نیست
من برات از مراحل فروپاشی ستاره ها و جذب نور توسط سیاه چاله ها میگم،تو از ترسناکی اون ها میگی. من از شرجی هوا و برخورد ذرات آب و کشش سطحی میگم،تو از بوی اعجاب آور خاک نم زده میگی. من از احتمال ریاضی وقوع یه اتفاق میگم،تو از جادوی تقدیر و سرنوشت میگی. من از پمپ الکتریکی قلب و نقش گره های سینوسی تو تنظیم ضربان میگم،تو از تپش قلب بخاطر عشق میگی. من از یه قاتل باهوش میگم،تو با امیدواهی میگی که شاید یه روز متحول بشه. من برای فهمیده شدن زیادی منطقی ام.
من برات از نوشته‌ها و دستای سردم میگم، تو برام دروغ میبافی که از گرمایی که نیست نجاتم بدی. من برات چای میریزم و بهت میگم که چقدر دلم برات تنگ شده بود، تو برام از پر‌رنگی چای میگی و از عادت کردن به نبودن. من برات از پادکست های اریانفر میگم، تو برام شعرهایی‌ میخونی که مخاطبش من نیستم. من برات بوستان میخونم، تو برام به کلمه ها نقش میدی. من برات از رویام میگم، تو برام از تخیل و دفن رویاها میگی. من برات از ماه و خورشیدی که درونت میبینم میگم، تو برام از تضاد میگی و نشناختن. من برات از عشق قصه میگم، تو برام از دروغ میگی و قصه بودن. من برات یک جای خالی میذارم، جایی که هرگز پر نخواهد شد، برای فهمیدن من زیادی بی رنگی.
هدایت شده از وِی‌گفت:"
نوشتن برای من اجبار بود. نه این که شغلم باشد. نه این که کسی مرا تهدید به نوشتن بکند. من خودم نوشتن را برای خود اجبار کرده بودم. خود طناب دار را سفت می‌کردم. من غبطه می‌خوردم. حسادت می‌کردم. به کسانی که با آزادی می‌نوشتند حسادت می‌کردم. به داستان هایی که طرفدار ها داشتند نگاه می‌کردم و افسوس می‌خوردم برای داستان های خودم. و بعد، فرزندانی که خود خالقشان بودم را سرزنش می‌کردم. من قاتل خود بودم. قاتل دنیای خود. قاتلی سیاه برای سفید. سفید. من معروف بودم به سفید. به برف های زمستانی که پایانش شروع دوباره بود. من سفیدی ابر های بی‌شکل بودم. سفید بودم و با این حال، آتش سرخی به جان خود می‌انداختم. سفید بودم و با این حال، خودم را تبدیل به خاکستر می‌کردم. خاکستری بی‌جان که می‌گفتند روزی ققنوسی از آن برمی‌خیزد. اما من می‌دانستم که ققنوس، افسانه‌ای خیالی بود. نوشته های من ققنوس نبودند تا از منه خاکستر برخیزند. ولی می‌دانید، من کمی، فقط کمی .. امیدوار بودم به زاغ. آخر زاغ ها معروف بودند به موجودات زیرک و دروغگویی که یک رودهٔ راست درون شکمشان نیست و خب، خیال داشتم بتوانم راویِ قصه هایم را به زاغ بدل کنم. می‌خواستم سفید بنویسم سیاهیِ پوچ این دیار را. اما نتوانستم. در آخر، من بودم و قلم و کاغذ سفیدی که سیاهیِ این دیار را به رخ می‌کشید. من نتوانستم سفید بنویسم. متوجه هستید؟ - میکائیل بیانکی "رِن"