کی گفته قیمت کتاب سرسام آوره؟ کی گفته من دلم نمیخواد با پولی که دارم کتاب تست بخرم؟
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
چیست این زندگی؟
امید های کوچکی به دست باد
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
مطمعنم ایران تنها کشوریه که بچه ها به خاطر چند صدم باهم مقایسه می شن
هدایت شده از نوشتارگاه خاله کایرا
میخواستم همه آزادانه صحبت کنند و دیدگاه های متفاوتشان را بیان کنند . میخواستم همه حق و حقوق خود را داشته باشند . میخواستم هیچ کدام از آن قوانین مسخره وجود نداشته باشند .
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن!
گلهای سفید، گیسوی سفید، فردای سیاه.
وقتی دیگر نتوانست افکارش را در جمجمهاش حبس کند دهانش باز نشد که آنها را فریاد بزند، جمجمهاش شکافته شد، خون چکید و چکید، رد پای سرخی حتی تا گل های سفید هم پیش رفته بود؛ گلهای سفید، گیسوی سفید، فردای سیاه.
هنوز هم به یادش بود، هنوز هم او را میدید، صدایش را میشنید، بویش را حس میکرد، چطور ممکن بود، او خیلی وقت بود که... خیلی وقت بود که گل ها رنگ و بوی خون را گرفته بودند، گلهای سفید، گیسوی سفید، فردای سیاه.
به یاد نداشت چطور به گوشهی اتاق و اشک و شب های سیاه طولانی رسیده بود، شاید به یاد داشت و فقط انکارش میکرد که میداند آخر چطور میتوانست زمزمه کند گلهای سفید، گیسوی سفید، فردای سیاه و به یاد نداشته باشد.
چشمهایش را که باز کرد مقابل چشم هایش بود، مقابل چشم های خونالود و سرشار از اشک او فرشته ای حضور داشت، فرشته ای با دست گلی از بهشت، بهشت؟ چطور میتوانست در بهشت باشد وقتی بالهایش را کَند و خودش را از پنجره پایین انداخت، فکر میکرد میتواند پرواز کند؟ میتوانست فقط کافی بود چشم هایش را باز کند یا حتی فقط صدای او را بشنود، صدای فریاد ها و اشک هایش را.
گلهای سفید، گیسوی سفید، فردای سیاه، او پرواز کرد اما آواز سقوط سر داده شد.