eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
"Before he became a demon, he was a prayer unanswered." «پیش از آنکه شیطان شود، دعایی بی‌پاسخ بود.» آئــورا_کارلوس فوئنتس
هدایت شده از شرلوک و چای
844.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه همه‌ی دیالوگاشو حفظی، تو دوست خوب منی:ء
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
اگه همه‌ی دیالوگاشو حفظی، تو دوست خوب منی:ء
من نمیدونستم ونکا همون جانی‌دپِ، اصلا بهش نمی‌خورد من فقط دزدان دریایی رو دیده بودم و بعدش اینجوری بودم که چطور ممکنههه
https://eitaa.com/chaiy_mahmood/28270 دقیقا حیف فیلم این هفته رو دانلود کردم و گرنه یکی از شاهکار هاشو میدیدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اندی از اینجا رفته، او هم رفته، اما او، او دیگر کیست؟
《جادو کن اندی، جادو کن》 اندی، اندرسون، پسر نقاب ها، نقابی از غم و شادی، نقاب سیاه و سفید، نقابی که از تضاد شکل گرفته بود و حالا... حالا داشت تکه‌تکه میشد و اندی، شاهد نابودی خودش بود، اندی پسری بود که از دل تاریکی امده بود و دنبال نور کم سویی از زندگی بود تا با ان خورشید بسازد و سرنوشت واقعی اش را پیدا کند، اما مرگ سایه به سایه دنبال او می‌گشت تا همان نور کم سو را هم از او دریغ کند. مرگ مثل یک تماشاگر صبور منتظر ایستاده و به اندی نگاه میکند. نگاهش سرشار از بوی نفرین ، درد و نفرت است. اندی برای آن تماشاگرِ بی‌رحم، جادو میکند، دنبال جلب توجه از مرگ است؟ اگر نه پس دنبال چه میگردد؟ اندرسون، سعی داشت شعله‌ی شمعی را که سال‌ها پیش خاموش شده بود، با جادوی خودش روشن نگه دارد؛ می‌خواست شمع را تبدیل به یک خورشید کند، در حالی که می‌دانست هر نوری که روشن می‌کند، هر وِردی که میخواند و هر جادویی که می‌کند، سایه‌ی مرگ را بر دیوار پشت سرش بلندتر و هیولایی‌‌تر می‌سازد. اندی از سایه ها وحشت داشت، شاید هم موضوع سایه ها نبودند؛ هرگز موضوع واقعی چیزی نیست که راجبش حرف می‌زنند و موضوع اصلی همیشه پشت چیزهای دیگری پنهان است، مثل گنجی که در اعماق یک جزیره گم‌ می‌شود، نفرین میشود، اما اندی کاشف گنج است یا خود گنج؟ شاید هم همان روح گم‌ شده‌ای باشد که هیچ ربطی به گنج‌ و جوینده‌ی آن ندارد. اما جادوی اندی همان زیبایی بی‌نقص، همان پرواز رویاها، یک اثر هنری که همه را به شگفتی خواهد انداخت، اما این جادو فقط با وجود اندی به واقعیت می‌پیوست و این جادو همیشه سهم او میشد، اما او، او دیگر کیست؟ جادویی که برای ابد به نام اندی باقی خواهد ماند، جادوی پروانه هایش بود که بالهای ظریفشان، به رنگ آبی‌ آسمان شب بودند، آن پروانه ها می‌توانستند هر چشمی را و هر روحی را حتی اگر دیگر چیز زیبایی درون آن ها نباشد را جادو کنند، اما دوباره این جادو هم فقط و فقط سهم او میشد، سهم همان کسی که در چشم‌هایش اقیانوس دارد طوفان به پا میکند، اما او، او دیگر کیست؟ اندی، پسر نقاب ها، سالهاست که گم‌ شده‌، شاید لابه‌لای صفحات کتاب هایش، شاید درون لباس‌های مورد‌ علاقه اش و شاید درون لیلیوم سیاهش با سفیدی کم رنگ، شاید هم اصلا گم‌ نشده، بلکه پنهان شده، از تاریکی یا نور. اما روح او تا ابد متعلق به یک چیز خواهد ماند، به او، اما او، او دیگر کیست؟ اندی فرزند تاریکی بود شاید هم خود تاریکی، اما تنها یک چیز بود که او را از همه متمایز می‌کرد، او از تاریکی امده بود، چوب‌دستی‌اش با نیروی تاریکی جادو می‌کرد و جادویش فقط با وجود تاریکی پایدار میماند، اونه تنها تاریکی را می‌شناخت، بلکه او را درک کرده بود، با او بزرگ شده بود و بدون او لحظه ای نمی‌توانست زندگی کند، پس چطور، چطور شد که به دنبال پیدا کردن نور افتاد، چطور شد که در جادوی خورشیدی او، جادویی که خورشید را تصاحب میکند، جادوی سرشار از نور او غرق شد؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+راستش را بخواهی، دلم می‌خواست کسی در جایی منتظرم باشد. _کسی نبود؟ +نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم هم نبود. _زندگی همین است عزیز من. کسی اهمیت نمی‌دهد. هیچکس نمی‌پرسد و نمی‌خواهد بداند. +اما چرا همیشه زندگی انسان‌های خوب را در تنگنا قرار می‌دهد؟ یا حداقل کسانی که سعی می‌کنند خوب باشند... _مسئله اینجاست که زندگی به خوب‌ها توجهی ندارد و زمان همه را یکسان می‌بیند. +تو اینطور فکر می‌کنی؟ شاید هم حق با تو باشد. اما من می‌خواهم اینطور تصور کنم که خوب‌ها به جای خوب می‌روند، زودتر از آنکه بدها به جای بد خویش بروند. _زیبا فکر می‌کنی! اما هر اتفاقی هم که افتاد، عزیز من؛ روحت را پاک و بی آلایش و قلبت را زلال نگه‌دار. هیچ چیز و هیچکس، ارزش فراموش کردن خودت را ندارد! _سکوت