دنیای آنها موازی دنیای من بود، شب بود یا روز، سرد بود یا گرم، درد داشت یا نه، نمیدانم، نه واژه ها را درک میکنم نه زمان را، آخر چطور زمان را درک کنم وقتی حتی نمیدانم چیست؟
انگار باز هم چیزی که زندگی مینامید موافق میلش پیش نرفته بود، هرگز طبق میلش نبود، باز هم دنبالم در کابینتی میگردد که او من را در آن میگذاشت، چه کسی و چرا نمیدانم، فقط میدانم مرا مثل گنج پنهان میکرد و هرگز گنج کشف نمیشد البته تا ۳ ماه پیش، این روز ها هم خانه را زیر و رو میکند تا من را پیدا کند، بعد هم تا توان دارد و چشم هایش باز است من را درون حلقش پرتاب میکند، بعد خودش را روی زمین.
چند وقتی میشود که معتاد من شده، کلمه میگوید قرص میگوید، به دیوار نگاه میکند قرص میخورد، بغض میکند قرص میخورد، خوابش نمیآید قرص میخورد، میمیرد قرص میخورد، انگار بدون قرص نمیتواند زندگی کند، آخر هم کار دستش میدهم، آخر هم کار دستش دادم، بار آخر، قرص آخر را زود پیدا کرد، روبرویش بودم، چشم های سیاه، لب های سرخ، صورت پژمرده، قرص کثیف؛
دهانش را باز میکند، انگار درد دارد، نمیدانم چیست اما انگار درمانش من هستم، درون دستش جای میگرم جای دهانش، در زیر انگشتان سرد خُرد میشوم جای اسید های معده؛ خودش کار دست خودش داد، انگار تا خرخره پر از قرص بود شاید هم چیز دیگری، بالا نیاورد، خودش را خفه کرد، مرگ این است؟ چقدر بیصدا مرد، چقدر تنها و غمزده.
او مُرد در حالی که نجات روبهرویش می پوسید.
https://eitaa.com/HashieyeKetab/790 سخت گذاشتی پروانه مرداب خمرم کم شد
دیروز ناتوان تموم شد، نمیخوام تکرار کنم چون انگار زیاد گفتم، کیت که کلا حرف نزد ولی ۴ صفحه گفت که لایق بود هر ۴ تاش هایلایتی بشه.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
“𝐼 𝑟𝑒𝑚𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔𝑠 𝑡ℎ𝑎𝑡
𝑛𝑒𝑣𝑒𝑟 ℎ𝑎𝑝𝑝𝑒𝑛𝑒𝑑, 𝑎𝑛𝑑 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔𝑠 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑚𝑎𝑑𝑒 𝑚𝑒.”
دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.