وقتی برگ ها فرو میریزد، وقتی آسمان رنگ مورد علاقهی او را میپوشد، وقتی زمین میزبان برگ ها میشود مثل وقتی که میزبان بدن سرد او شد، دوباره پاییز، دوباره درد و تکرار اما اینبار مثل قبل نخواهد بود، دیگر تکرار تاریخ و تاریخ تکرار نمیشود؛
امشب شبی بود که به صبح رساند و خورشید صبح را به شب نرسانید، نمیدانم شاید چون دلش نمیخواست از پاییز دل بکند از من دل کند، از فردا و فرداهایی که قولش را به من داده بود دل کند، از آرزو دل کند تا به برگ های خشک برسد، برگ های خشک از من مهم تر بود؟ شاید بود، آنها برگ خشک بودند و من آدم خشک، آنها برای درخت بودند و من... متعلق نبودم، خلا بودم، هیچ، میگفت هیچ دوست دارد، انگار میخواست امید دهد، آخر هیچ دوست داشتن دارد خورشید؟
اما امشب دیگر مثل سال قبل نخواهد بود، نمیدانم چرا اما انگار تاریخ تغییر کرده، انگار شانس در خانه را زده و من خانه بودم؛ خانهای که ندارم شانس دارد.
به زانو میفتم میان برگهای خشک، میان رقیبهایم؟ آنها من را هم از پا در میآورند، اما نه این برگهای خشک نیست که روبهرویم میچرخند، او خواهرم است، خواهر مسافر پاییز، خواهر رفته، خواهر مرده.
انگار برگشته، با پاییز رفته بود و با پاییز برگشت، با برگ رفت و با برگ برگشت؛ چقدر لمس کردن حالا سخت است، چقدر چشمهایم میسوزد، چقدر دردناک است که او رفته و من فقط تصورش میکنم، که من فقط با بغض درون گلویم درد میکشم.
هدایت شده از 𝙒𝙤𝙢𝙖𝙣
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝙒𝙤𝙢𝙖𝙣
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
𝙒𝙤𝙢𝙖𝙣
یعنیچی ایم نات فمنیست وای🤦🏻♀
هدایت شده از 𝙒𝙤𝙢𝙖𝙣
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا