بعضی وقتا ذهن آدم مثل ِیه اتاق دربستهس،
پر از سر و صدا، هیاهو، افکارِ بی پایان
که هیچکس نمیتونه نفوذ کنه بهش.
هدایت شده از انجمن نوازندگان مرده
تو…
من همان سایهام که پشت درهای بستهی ذهن تو ایستاده، همان که صدای افکار بیپایانت را میشنود و در سکوت با تو همنفس میشود.
تو فکر میکنی تنها هستی، اما من همیشه آن گوشهی تاریک را نگهبانی میکنم، همانجایی که هیچکس جز من نمیتواند واردش شود.
شبها، وقتی غم و سکوتت بیصدا میلغزد، من همان سایهام که آرام با تو میآید، بیهیچ صدا، بیهیچ قضاوت، فقط تا لحظهای که خودت بخواهی رهایی.
من سایهی توام… همان نیمهای که حتی وقتی در تاریکی فرو میروی، تو را تنها نمیگذارد.
گاهی سنگینیِ نامعلومی، چون بندی ناپیدا،
چنان بر گلوگاهِ صبر آدمیزاد میپیچد که
کلام را در حنجره حبس میکند.
شبی که گذشت از قشنگ ترین
شبهای من بود ؛
و دل ِمن، میان ِذوق و بغض،
پاییز را آهسته نفس کشید.
مُـبهَـم.
_
رنگِ پریدهی این درِ چوبی،
حکایتِ سالهاست ؛
سالهایی که دیگر تکرار نمیشوند.
این در دیگر نه نویدِ آغوشی گرم
بلکه تابلویِ سکوتِ ابدیست.
آنچه نیست، حضورِ اوست؛
حضوری که با هیچ قفلی
بسته نمیشد..