شبی که گذشت از قشنگ ترین
شبهای من بود ؛
و دل ِمن، میان ِذوق و بغض،
پاییز را آهسته نفس کشید.
مُـبهَـم.
_
رنگِ پریدهی این درِ چوبی،
حکایتِ سالهاست ؛
سالهایی که دیگر تکرار نمیشوند.
این در دیگر نه نویدِ آغوشی گرم
بلکه تابلویِ سکوتِ ابدیست.
آنچه نیست، حضورِ اوست؛
حضوری که با هیچ قفلی
بسته نمیشد..
هدایت شده از باع؛
یه سال بزرگ تر شدم ، تو این سال
خیلی اتفاقای خوشایند و تلخی برام افتاد
یه سری چیزا قابل هضم نبود برام
ولی گذشت ، صبر کردم همیشه
گذاشتم زمان همه چی و درست کنه برام
همیشه یه روزنه ی امید ت دلم بود ،
که اونم مطمئنم به خاطر وجود ِخالقم بوده:))
گاهی آرزوهایمان شاید تغییر شکل دادند؛
اما ریشههایمان عمیقتر شدند و دردها،
ما را به گنجینه پایداری رساندند.
حقیقتش و بخواید ،
تموم اذیت کردنها،قهرهای مسخره
و دادوبیدادهای بیدلیلمون و
با هیچچیزی عوض نمیکنم.
چون تو پایان ِروز،فقط اون هست
که حرفهای منو میفهمه.