یا رب!
یاری کن که انسان شویم
حقیقت وجود انسان را درک و به عظمت وجود یک انسان دست یابیم.
انسانی که زندگیِ ارزشمند دارد
و با یک مرگ جاودانه، روح از بدنش جدا میشود تا برای ابد زنده بماند... همان ابد که در پرتو مهر و لطف بیکران توست!
میدانی رفیق... من در تاریکی گم شده بودم و نگاهم افتاد به یک نقطهی روشن وسط ناکجاآباد. نمیدانستم دقیقا باید چکار کنم... یک قدرت، خارج از جسم خودم، من را حرکت داد تا به سمت آن نقطه بروم... وقتی به آن رسیدم متوجه شدم آنجا ابتدای یک مسیر جدید است! با ورود به آن در واقع وارد یک دایرهی بسیار بزرگ از جهانی جدید میشدم. به دلیل اینکه من دیگر آن قوه و استعداد درونیام را برای تحلیل مسائل و علاقه برای حل کردن و پیدا کردن راهحلها از دست داده بودم؛ حقیقتا نمیدانستم باید چه حرکتی انجام بدهم... گویا مغزم قفل شده بود. لبهایم محکم روی هم چسبیده بودند و زبانم توی دهانم خشک شده بود... چشمهایم بدون هیچ حرکت اضافهای، فقط به روبرو خیره شده بودند و جسمم انگار روحش را از دست داده بود. به دور از کلیشه، میتوانم اعتراف کنم که واقعا یک مُردهی متحرک بودم. نمیدانم چه شد و به یک آن چه اتفاقی افتاد... انگار کسی در جنگل درونم شعلهی فندکی را نشانه رفت... من تصمیم جدیدی گرفتم! برای ادامه دادن. برای قدم گذاشتن و تغییر روند اشتباه گذشته و جبران کردن... شاید درست کردن پلهایی که برای رسیدن به هدفهایم باید دوباره میساختمشان و عبور میکردم... باید خودم را قانع میکردم که از لذت سقوط از دره های عمیق و غرق شدن در اقیانوس های نیلی، بگذرم و بتوانم پرواز کنم. باید حس رها شدن را در جایی بالای زمین پیدا میکردم نه اعماقش! جایی در آسمانها! نه دریاها! احساس سردرد داشتم. مثل همیشه احساس میکردم چیزی توی مغزم حرکت میکند و میخواهد از داخلش خارج شود و فضای سرم برای آن چیز فرضی کوچک است. وقتی به سرم دست میزدم، میتوانستم لحظات قبل از منفجر شدنش را با دستهایم لمس کنم... شبیه یک باطری که ساعتهاست در شارژ است و سرانجام منفجر میشود و میترکد! یا آتشفشانی که بعد از مدتها خاموشی، به یک دفعه فوران میکند و محتویات داخلش را به بیرون منتقل میکند. شاید مثل آبشاری که با سرعت خیلی زیاد شیب زمین را طی میکند... من حالا انتخاب کرده بودم... انتخابی که بر خلاف تصمیمات گذشته که تردید سراسر وجودم را میبلعید، اینبار خیلی مصمم و مطمئن بودم.
چون به نتیجه ای رسیده بودم که باید زنده بمانم و زندگی کنم. همه ی انسانهایی که نفس میکشند، زنده اند! اما همهی آنها زندگی نمیکنند... شاید زندگی کردن تنها فرایندی باشد که انجام دادنش هنرمندان واقعی خودش را میطلبد. بازیگرانی که بلد باشند چگونه در صحنه ی زندگی، بازی کنند و در پایان برنده باشند. همهی ما در صحنهی نمایش زندگی هستیم و هرکدام لباس نقش منحصر بفرد خویش را بر تن داریم... برخی مواقع دیالوگهای ما با کاراکتری که برعهده داریم، پارادوکسهای عجیب و عظیمی هستند! این هنرمندیِ ماست که تناقضها را به معنای همدیگر تبدیل کنیم...
سرعت زندگی از سرعت ترمیم رنج های تو بیشتره... خیلی بیشتر.
پس همیشه باید ادامه بدی... حتی اگه داشتی توی اقیانوس ناامیدی و اندوه غرق میشدی... باید دوباره و دوباره شنا کنی. سرّ در استمراره.