eitaa logo
دانلود
می‌دانی رفیق... من در تاریکی گم شده بودم و نگاهم افتاد به یک نقطه‌ی روشن وسط ناکجاآباد. نمی‌دانستم دقیقا باید چکار کنم... یک قدرت، خارج از جسم خودم، من را حرکت داد تا به سمت آن نقطه بروم... وقتی به آن رسیدم متوجه شدم آنجا ابتدای یک مسیر جدید است! با ورود به آن در واقع وارد یک دایره‌ی بسیار بزرگ از جهانی جدید می‌شدم. به دلیل اینکه من دیگر آن قوه و استعداد درونی‌ام را برای تحلیل مسائل و علاقه برای حل کردن و پیدا کردن راه‌حل‌ها از دست داده بودم؛ حقیقتا نمی‌دانستم باید چه حرکتی انجام بدهم... گویا مغزم قفل شده بود. لب‌هایم محکم روی هم چسبیده بودند و زبانم توی دهانم خشک شده بود... چشمهایم بدون هیچ حرکت اضافه‌ای، فقط به روبرو خیره شده بودند و جسمم انگار روحش را از دست داده بود. به دور از کلیشه، میتوانم اعتراف کنم که واقعا یک مُرده‌ی متحرک بودم. نمی‌دانم چه شد و به یک آن چه اتفاقی افتاد... انگار کسی در جنگل درونم شعله‌ی فندکی را نشانه رفت... من تصمیم جدیدی گرفتم! برای ادامه دادن. برای قدم گذاشتن و تغییر روند اشتباه گذشته و جبران کردن... شاید درست کردن پل‌هایی که برای رسیدن به هدف‌هایم باید دوباره می‌ساختم‌شان و عبور می‌کردم... باید خودم را قانع می‌کردم که از لذت سقوط از دره های عمیق و غرق شدن در اقیانوس های نیلی، بگذرم و بتوانم پرواز کنم. باید حس رها شدن را در جایی بالای زمین پیدا می‌کردم نه اعماقش! جایی در آسمان‌ها! نه دریاها! احساس سردرد داشتم. مثل همیشه احساس می‌کردم چیزی توی مغزم حرکت می‌کند و میخواهد از داخلش خارج شود و فضای سرم برای آن چیز فرضی کوچک است. وقتی به سرم دست میزدم، می‌توانستم لحظات قبل از منفجر شدنش را با دستهایم لمس کنم... شبیه یک باطری که ساعت‌هاست در شارژ است و سرانجام منفجر میشود و می‌ترکد! یا آتشفشانی که بعد از مدتها خاموشی، به یک دفعه فوران می‌کند و محتویات داخلش را به بیرون منتقل میکند. شاید مثل آبشاری که با سرعت خیلی زیاد شیب زمین را طی می‌کند... من حالا انتخاب کرده بودم... انتخابی که بر خلاف تصمیمات گذشته که تردید سراسر وجودم را می‌بلعید، این‌بار خیلی مصمم و مطمئن بودم. چون به نتیجه ای رسیده بودم که باید زنده بمانم و زندگی کنم. همه ی انسان‌هایی که نفس می‌کشند، زنده اند! اما همه‌ی آنها زندگی نمی‌کنند... شاید زندگی کردن تنها فرایندی باشد که انجام دادنش هنرمندان واقعی خودش را میطلبد. بازیگرانی که بلد باشند چگونه در صحنه ی زندگی، بازی کنند و در پایان برنده باشند. همه‌ی ما در صحنه‌ی نمایش زندگی هستیم و هرکدام لباس نقش منحصر بفرد خویش را بر تن داریم... برخی مواقع دیالوگ‌های ما با کاراکتری که برعهده داریم، پارادوکس‌های عجیب و عظیمی هستند! این هنرمندیِ ماست که تناقض‌ها را به معنای همدیگر تبدیل کنیم...
"باید می‌دویدم، می‌پریدم، بیرون میزدم از قاب، باید پرواز می‌کردم."
سرعت زندگی از سرعت ترمیم رنج های تو بیشتره... خیلی بیشتر. پس همیشه باید ادامه بدی... حتی اگه داشتی توی اقیانوس ناامیدی و اندوه غرق می‌شدی... باید دوباره و دوباره شنا کنی. سرّ در استمراره.
🍃 : هرچه دلبستگی‌های انسان کمتر باشد رنج و سختی انسان هم کمتر است؛ کسی که می‌خواهد از همهٔ رنج‌ها رها شود یا باید دلبستگی‌های خود را از ریشه رها کند یا باید به چیزی دلبستگی داشته باشد که هیچ‌گاه از او جدا نمی‌شود و از دست نمی‌رود. برشی از کتاب «به سوی بی نهایت» ❲➛ @bartarin_arezu | نشر برترین آرزو
"وقتی دوتا روح یکی بشن صدای همو میشنون حتی توی سکوت، حتی از راه دور."
سلام سلام :) امیدوارم حال دلت خوب باشه و گل لبخند رو لبت شکوفا!✨ وجودم مملو از حس خوبه بخاطر اینکه میتونیم برای پنجمین بار، آغاز یکی دیگه از بهارهای زندگیتو باهم جشن بگیریم؛ هفدهمین بهار... باورت میشه؟ هفده تااا سال زندگی!😂 به عنوان رفیق نمی‌دونم چی باید بگم که شایسته و دقیق باشه... اما فقط می‌خوام ازت تشکر کنم>🥲 بابت اون شبایی که تا صبح درمورد هر چیزی باهم حرف زدیم. لحظاتی که باهم گذروندیم و من با تمام قلبم برای خاطراتمون ذوق زده و خوشحالم :) ... آبمیوه و بستنی بعد از آخرین امتحانا، مسیر برگشت مدرسه از دورشهر، حرم رفتنا، پیراشکی، شیرکاکائو و کیک، فلافل زنگای تفریح، جشن تولدام که با وجودت قشنگشون کردی... تقلبای امتحانا... توضیح دادن درسا... سمبوسه، بوستان نجمه، والیباااال. توی همه‌ی موقعیت‌های زندگیم که سرشار از اضطراب، غم، خوشحالی یا هر احساس دیگه ای بودم، تو پناه بودی و رفیق. مثل همیشه همراهم بودی و مهربون! وقتی مریض بودم و حالم به قدری بد بود که نمی‌تونستم تلفن دست بگیرم، تو زنگ میزدی و پیگیر حالم بودی... حتی اومدی خونمون و من از همون لحظه که اومدی دیدنم، دوباره لبخند زدم و حالم بهتر و بهتر شد... تو همیشه مثل یه معجزه بودی... هستی و از خدا می‌خوام همیشه باقی بمونی :) اون کاغذه رو یادته که هرسال بعد از تعطیلات عید توی مدرسه توش یه نوشته یادگاری اضافه میکردیم؟ امسال کنار هم نیستیم و شاید نشه این کارو تکرار کرد... اما من الان، بیشتر از هر موقعی دلم برات تنگ میشه و قدر بودن باهاتو می‌دونم :') و متاسفم برای خودم که چند ماه قبل نتونستم درک کنم ارزش واقعی در بودن کنارِ آدمهای واقعیِ. آدم‌های عزیز و عزیز... و اشتباه تشخیص دادم. اما امیدوارم دنیا انقدری بی‌رحم نباشه که فرصت جبرانو ازم بگیره... دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. امیدوارم به زودی دوباره همدیگه رو ببینیم و دوباره به دفترچه‌ی خاطرات دوستیمون سر بزنیم و بهش زندگی ببخشیم. پُر بشه از لحظه های زیادی که کنار هم درس میخونیم، می‌خندیم، زندگی میکنیم و کنار هم به اون چیزی که میخوایم میرسیم و جشن می‌گیریم... دوباره زمستون تموم میشه... بهار میاد و شکوفه های سفید از درختای سبز بوجود میان. دوباره غصه تموم میشه و صبح میشه. دوباره بارون بند میاد و ما زیر رنگین کمونِ آرامش قدم می‌زنیم. نور خورشید به تاریکی های زندگی می‌تابه و جلوه‌ی مهتاب راهُ هموار می‌کنه... با رخداد هر اتفاقی، من بهت افتخار میکنم و بهت اطمینان دارم... با تمام قلبم! تو لایق بهترینِ بهترین هایی. تولدت مبارك ضحای عزیزم! بلوبریِ آبی💙 هتی‌خانوم.🤝 امید به اون روزی که گواهینامه بگیریم بعد بریم به بی‌کرانِ آسمونا.🗿😔 9.12.1404